در شعله می سوزد پرت پروا نداری
پروای جان در حسرت فردا نداری
سودا مكن جان در بهای آشنایی
دیگر ندارد آشنایی ها بهایی
پروانه این دل ها دگر دردآشنا نیست
در بزم مستان هم، دگر شور و صفا نیست
پروانه دیگر باده ها مستی ندارد
جز اشك حسرت، ساغر هستی ندارد
پروا كن از آتش كه می سوزد پرت را
یك دم نسیمی می برد خاكسترت را
پروانه آن شمع امید شام تارت
آخر سحرگه می شود شمع مزارت