پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
شبها چو در کناره ی نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر می کشم به پهنه ی دریاها
شادم که همچو شاخه ی خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تب دارم
کز آفتاب شهر تو می سوزد
در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزیست
کو را هزار جلوه ی رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده ی شیطانند
اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه هم دستي
دانه ي اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته
غنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر،اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد،بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسوس سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من،نقش خوابي بود
اي خدا...بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را.
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب!افسرد
بعد از او ديگر چه مي جويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي كارد
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه هم دستي
دانه ي اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته
غنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر،اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد،بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسوس سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من،نقش خوابي بود
اي خدا...بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را.
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب!افسرد
بعد از او ديگر چه مي جويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي كارد
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه بر او بيم فرو ريختن است
ابرها،همچون انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن،هيچ.
پشت اين اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي مانند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره هاي سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویـــش
بخدا میبرم از شهر شمــــــا
دل شوریده و دیوانه خویــــش
میبرم تا که در آن نقطـــــه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تبــــاه
میبرم تا ز تو دورش سازم
زتو ای جلوه امید محـــــال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد میرقصد اشک
آه بگذار که بگریزم مـــــــن
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمدوازشاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب خونین دل
میروم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصـــــــل
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه بر او بيم فرو ريختن است
ابرها،همچون انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن،هيچ.
پشت اين اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي مانند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره هاي سوزان،
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
اندوه تنهايي
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه هم دستي
دانه ي اندوه مي كارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته
غنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر،اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد،بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسوس سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من،نقش خوابي بود
اي خدا...بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را.
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب!افسرد
بعد از او ديگر چه مي جويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي كارد