از سنگ بود بیثمری دست حمایت
آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد
از عالم پرشور مجو گوهر راحت
کاین بحر بجز موج خطر هیچ ندارد
بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص
کاین نه صدف پوچ، گهر هیچ ندارد
خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ
غیر از سرتسلیم، سپر هیچ ندارد
آسوده درین غمکده از شورش ایام
مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد
یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست
هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد
خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر
اندیشهی سر شمع سحر هیچ ندارد
هر چند ز پیوند شود نخل برومند
پیوند درین عهدهی ثمر هیچ ندارد
صائب ز نظر بازی خورشید عذاران
حاصل بجز از دیدهیتر هیچ ندارد
تا شدم بي عشق، مي لرزم به جان خويشتن
هيچ بيماري نگردد از پرستاري جدا
چون گنه كاري كه هر ساعت ازو عضوي برند
چرخ سنگين دل كند هر دم ز من ياري جدا
تكيه بر پيوند جسم و جان مكن «صائب» كه چرخ
اين چنين پيوندها كردست بسياري جدا