خدا در دل سودا زدگانست ، بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش ، سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیم
بخندیم خیالات و ببندیم هوی را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید ، پسندیم بلا را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد ، فرستیم دوا را
ببندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند ، سلطنت فقر ، گدا را
حجاب رخ مقصود ، من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
صفا را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را
زلف بلند توست که افتاده تا به ساق
یا ساق فتنه از سر زلف بلند توست
ای شهسوار عرصه سرمد رکاب زن
مُلک وجودْ نعل بهای سمند توست
طی طریق یار نکردست غیر یار
ای دُرّ شاهوار بگوشم ز پند توست
بگشای لب که زنده شود جانِ دل مرا
شور سر از هوای لب نوشخند توست
کردی پسند سینه ما را و در سرای
جان و دلی است بهر نثار ار پسند توست
این چون و چند دل همه در عشق و دوستی
از حسن بینهایت بی چون و چند توست
بی قند توست تلخ دهان دل نفاق
شیرین مذاق اهل حقیقت ز قند توست
روی تو آتش من و عین کمال را
در آتش تو جان و دل من پسند توست
گفتی ز عشق ره به سلامت بری ز درد
عشق تو در دل است و دلم دردمند توست
از دست حادثات به دل میبرم پناه
کاین دار امن خانه دور از گزند توست
از هر چه هست نیست صفا را به جز دلی
و آن نیز عمرهاست گرفتار بند توست
خدا در دل سودا زدگانست بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد فرستیم دوا را
مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
«صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را