ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید
شوق غالب شد و وجدم به خرابات افتاد
لاجرم ولوله در خلق به يكبار افتاد
حسن در مكتب عشق آمد و بر ليلي تاخت
سوز در سينـه مجنون گرفتار افتاد
يار سرمست به بازار برآمـد روزي
راز سربسته ما بر سر بازار افتاد
مكن اي دوست ملامت كه چو من بسياري
از عبادتكده ناگاه به خمـار افتاد
طعنه خلق و جفاي فلك و جور رقيب
همه سهل است اگر يـار وفادار افتاد
به قضا تن ده و بي فايده مخروش اي دل
همه تدبير بود بيهده چون كار افتاد
سر ازين ورطه نزاري نبري تن در ده
چاره اي نيست كه اين حادثه ناچار افتاد
ز مدینه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن