تبليغاتX
مهمانی ماه
وداع شهريار با حافظ شيرازي

به توديع تو جان ميخواهد از تن شد جدا ، حافظ
به جان كندن وداعت ميكنم حافظ ، خداحافظ

ثناخوان توام تا زنده ام ، اما يقين دارم
كه حق چون تو استادي نخواهد شد ادا، حافظ

من از اول كه با خوناب اشك دل وضو كردم
نماز عشق راهم باتو كردم اقتدا ، حافظ

هم از چاهم دراوردي ، و هم راهم نشان دادي
كه هم حبل المتين بودي و هم نورالهدي ، حافظ

تو صاحب خرمني و من گدائي خوشه چين اما
به انعام تو شايستن نه حد هر گدا حافظ

به شعري كز تو در آغاز فصل كودكي خواندم
به گوش جان هنوزم از خدا آيد ندا حافظ

به روي سنگ قبر تو نهادم سينه اي سنگين
دو دل باهم سخن گفتند بي صوت و صدا حافظ

در اينجا جامه شوقي قبا كردن نه درويشي ست
تهي كن خرقه ام از تن كه جان بايد فدا حافظ

تو عشق پاكي و پيوند حسن جاودان داري
نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

سخن را گر همه يك جمله دستوري انگاريم
تو و سعدي خبر بوديد و باقي مبتدا حافظ

هر آنكو زنگ غم دارد بدل از غمزه خوبان
تو بزدائي غمش از دل بسازي غمزدا حافظ

مگو دل ميكنم از تو ، بيا مهمان براه انداز
كه با حسرت وداعت ميكنم حافظ ، خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:34  توسط معز  |