تبليغاتX
مهمانی ماه

شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره ، که بارون برنه
آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم ، از اینجا برم
اما موش خورده ، شناسنامه ی من
عصر چهارشنبه من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنجشنبه اومد
مثل سقاهک پیر
رونوکش یک چیکه آب
گفت به من : بگیر بگیر

جمعه حرف تاره ای برام نداشت
هرچی بود ، پیش تر از اینها گفته بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 9:27  توسط معز  |