تبليغاتX
مهمانی ماه
این شعر رو به سفارش یکی از دوستان عزیزم گذاشتن اما نمی دونم شاعرش کیه.

امیدوارم خوشتون بیاد.

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عقربه های ساعت رو به مشرق یخ بسته اند
چشمانم سکوت کرده اند
فقط نیمی از بلور مهتاب در آسمان پیداست و نیم دیگرش را ابرها به اسارت برده اند
دلم هوای تپیدن با ستارگان و چشمانم هوای باریدن با ابرها را دارد
در چشمانت خیره می شوم و مرغان بازیگوش نگاهت را به لبخندی شادمانه پرواز می دهم
و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت می نشینم
تو پلک بر هم میزنی و هر بار فصلی از خاطره های سبزم مرور می شود
زمان می وزد و در مسیر ثانیه ها خاطراتم تبخیر می شوند
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عزیزترینم کاش می توانستم مثل تو بی نهایت باشم
تو که بی هیچ چشم داشتی فقط نثار می کنی
و من که خودخواه خود خواهم
کاش لحظه ای محبتت را دریغ می کردی تا شاید بیشتر قدر خوبی هایت را می دانستم
کاش حداقل یک بار می گذاشتی پایت را بوسه زنم گر چه جبران هیچ یک از خوبی های تو نیست
این فکر که نکند به دلخواه تو نبوده و نیستم لحظه ای آرامم نمی گذارد
چرا که می دانم آنچه در خور زحمات توست نیستم
صحبت از خوبی ها و لطف های بی کرانت و بدی ها و قدر نشناسی های من پایان ندارد
امیدوارم روزی تمام ناسپاسی های من را ببخشی
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود
عشق پایدار ، ثابت و همیشگی ست
من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف و گستاخی ات را
این را هم می دانم عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر زمان ، زمان بی حالی ست
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
پس کمتر دوست بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد مرا از سر زیادست
دوستی پایدار از هر چیزی بالاترست
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری
تا آروم نجوا کنم تا مجال زندگیم بود این عشق فقط و فقط پیشکش توست
تا نجوایی دوباره کنم که هرگز و هرگز تو را فریب نخواهم داد
و ... و همیشه مثل قدیم سرلوحه ی رفتار و گفتارم صداقت خواهد بود
امروز در بهار جوانی ام این اطمینان را به تو می دهم که تا خزان عمرم با توام
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عشق پایدار ، لطیف و ملایم و ماندگار است
و در نتیجه در طول عمر ، ثابت قدم
با تلاشی از روی ایمان خودم را ساخته ام
تا با امیدی عاشقانه دلخواه تو باشم
دلخواه تویی که دلخواه خدای خودتی
خداوندا امیدمان را نا امید نگردان
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
بدان معنا که اگر از منیت گذشتیم مایی مستحکم و از روی ایمان شکل خواهد گرفت
مایی که به وضوح شاهد تداومش خواهیم نشست
مایی که بسیار بسیار زیاد باعث تعجب حتی خودمان خواهد شد
مایی که آواز زندگی مان را از صفر تا بی نهایت با حنجره ی خودمان خواهد ساخت
حنجره ای که با جوشش اکسیر عشق هر بار تازه تر آوازی از خود سر خواهد داد
و ... آوازی که بارها و بارها به تکرار عاشقانه خواهد ماند
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
همانگونه که وزن زندگی ست ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:6  توسط معز  | 


سعي كـــــردم كه شود يــاز ز اغيــار جدا
آن نشد عــاقبت و من شدم از يـــار جدا

از من امـروز جـدا مي شود آن يـار عـزيز
همچو جــاني كه شود از تن بيمــار جدا

گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ريخت
دل خـون گشتــه جـدا ديده ي بيــدار جدا

زيــــر ديــوار ســـرايش تن كــاهيده ي من
همچو كاهـي است كه افتاده زديوار جدا

من كه يك بار به وصل تو رسيدم همه عمر
كـي توانم كه شوم از تو به يك بـار جدا

دوستــان قيمت صحبت بشنــاسيد كه چـرخ
دوستــان را ز هم انداختــه بسيــار جدا

غير آن مه كه «هلالي» به وصالش نرسيد
ما در اين بــاغ نديديم گل از خـــار ج

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:56  توسط معز  | 


هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن

گر چه به باغ ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط معز  | 

دل جز به غم عشق، گرفتار ندیدم
غیر از تو من ای گل، گل بی خار ندیدم

بسیار سخن ها که شنیدم همه ی عمر
 اما چو کلام تو، گوهر بار ندیدم

هرجا گرهی باز شد از مشکل مردم
چون دست توانای تو در کار ندیدم

تو یوسف دورانی و هر چند که جستم
مانند تو من در همه بازار ندیدم

بهر دل سرگشته خود در همه عالم
شایسته چو تو مونس و غمخوار ندیدم

ویرانه ی دل بهر عمارت به تو دادم
زیرا که نکوتر ز تو معمار ندیدم

من نور خدا را به جز اندر رخ ماهت
در هیچ جمال و رخ و رخسار ندیدم

ره تا به خداوند برم عاقبت کار
راهی چو ره مهر تو هموار ندیدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:18  توسط معز  | 


آتشی ز کاروان جدا مانده
این نشان ز کاروان به جا مانده

یک جهان شرار تنها
مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد

سوزد از جفای دوران
فتنه و بلای طوفان
فنای او خواهد
به سوی او تازد

من هم ای یاران تنها ماندم
آتشی بودم برجا ماندم

با این گرمی جان در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم؟

با این جان لرزان
با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم؟

می سوزم با بی پروایی
می لرزم بر خود از این تنهایی

آتشی خو هستی سوزم
شعله جانی بزم افروزم
بی پناهی محفل آرا
بی نصیبی تیره روزم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ره ز که پرسی؟چه کنی؟چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:51  توسط معز  | 


مرا با سوز جان بگذار و بگذر ، اسير و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق ، مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 دلی چون لاله بی داغ غمت نيست، بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
 مرا با يک جهان اندوه جانسوز، توای نامهربان بگذار و بگذر

 دوچشمی را که مفتون رخت بود، کنون گوهر فشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق ،مرا در اين ميان بگذار و بگذر

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:53  توسط معز  | 

She calls out to the man on the street
"Sir, can you help me?
It's cold and I've nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?"

He walks on, doesn't look back
He pretends he can't hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it's another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it's just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she's been crying
She's got blisters on the soles of her feet
Can't walk but she's trying

Oh think twice...

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that she's been there
Probably been moved on from every place
'Cos she didn't fit in there

Oh think twice...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:31  توسط معز  | 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:40  توسط معز  | 


دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:1  توسط معز  | 


سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
 بادت اندر هر دو گيتي بر قرار و بر دوام

سال خرم، فال نيکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي بخت رام

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:28  توسط معز  | 

گر در یمنی چه با منی بیش منی
گر بیش منی نه  با منی در یمنی

من باتو چه سازم ای نگار یمنی
خود در عجبم که من توام  یاتو منی

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط معز  | 

I saw God in you again today
There in the gentle touch of your hand
I saw Him in your bright smile
Only God and I could understand

I saw God in children as they play
I see Him in teens and older folks too
He is there in a stranger's face
I see God where I go and what I do

I saw God in a baby's hand and smile
He was there in a beautiful rainbow
I saw Him in a quiet, calm stream
He is there when silent breezes blow

As friends walked down the street
Talking and laughing as friends do
I saw God in their kindness today
It was then I also thought of you

I saw God in the morning dew
He was there in the beauty of a flower
I saw Him as He created the sunset
I see Him every day and hour

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:42  توسط معز  | 


 به راه وي تا سحر ماندم ژاله افشاندم او نيامد
به اميدش با نواي دل نغمه ها خواندم او نيامد

اميد دل من كجايي
سحر شد چرا پس نيايي؟

چرا نيايي كه بي تو نالانم
آتش عشقت زد شرر به جانم

شب تارم مه رخشان تويي تو
به گلزارم گل خندان تويي تو

ز قلب بي تابم چه خواهي
به چشم بي خوابم نگاهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:33  توسط معز  | 

دل جز به غم عشق، گرفتار ندیدم
غیر از تو من ای گل، گل بی خار ندیدم

بسیار سخن ها که شنیدم همه ی عمر
 اما چو کلام تو، گوهر بار ندیدم

هرجا گرهی باز شد از مشکل مردم
چون دست توانای تو در کار ندیدم

تو یوسف دورانی و هر چند که جستم
مانند تو من در همه بازار ندیدم

بهر دل سرگشته خود در همه عالم
شایسته چو تو مونس و غمخوار ندیدم

ویرانه ی دل بهر عمارت به تو دادم
زیرا که نکوتر ز تو معمار ندیدم

من نور خدا را به جز اندر رخ ماهت
در هیچ جمال و رخ و رخسار ندیدم

ره تا به خداوند برم عاقبت کار
راهی چو ره مهر تو هموار ندیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 0:46  توسط معز  | 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

 در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

 دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا
ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:41  توسط معز  | 

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
 

اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی

 


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
 

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
 

اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
 

اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
 

اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
 

اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
 

اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
 

اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم

 
اگر دروغ رنگ داشت شاید هر روز ده ها رنگین کمان در دهان ما نقش می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیز بود.

اگر عشق ارتفاع داشت، من زمین را در زیر پای خود داشتم.

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران می کردند.

اگر براستی خواستن توانستن بود محال بود وصال.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد، تو که از کوله بار سنگین خویش می نالی و من شاید کمر شکسته ترین باشم.

اگر غرور نبود، چشم ها به جای لب ها سخن نمی گفتند و ما کلام دوستت دارم را در نگاه های گاه گاه جستجو نمی کردیم.

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم و شاید شبها در کنار هم در زیر نور ماه به خواب می رفتیم.

اگر زمان نبود با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان محبوس نمی کردیم.

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل همیشه سبز لبریز از نا باوری بودم.
اگر همه ثروت داشتند شاید، شاید دلها سکه را جای خدا نمی پرستیدند.

اگر مرگ نبود بی گمان همه کافر بودند.

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستم یا می خندیدم، و آری پیش از اینها مرده بودم اگر عشق نبود.

اگر کینه نبود، قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خوردهء توست، گیسوان تو را نوازش می کردم، و تو سنگی را که من به شیشه ات زدم را به یادگار نگه می داشتی.

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده می کرد، من بی گمان دوباره دیدنت را آرزو داشتم و تو هرگز ندیدن مرا، و براستی نمی دانم که خداوند کدامیک را می پذیرفت.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:6  توسط معز  | 

قطره اشکم ز چشم آسمان افتاده ام
از فلک چون خاک بی نام و نشان افتاده ام

آسمان بارد من آهسته نالم در نهان
تیر تاریک شبم در این مکان افتاده ام

بیوطن بی لانه بی کاشانه خاکستر شدم
تاب هجران را ندارم ناتوان افتاده ام

ناگزیر در شوره زاران من بسازم زنده گی
لاله ای داغداردور از بوستان افتاده ام

نا امید آزرده ازتقدیرخود من بوده ام
واژگون بختم از ذهن وزبان افتاده ام

استوار ایستاده ام درغربت و آواره گی
چون نسیم آشنا در بیکران افتاده ام

در سرود سرد(سیما) نغمه ای شادی کجا ست
من شعاع آفتاب از آسمان افتاده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 0:23  توسط معز  | 

لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام، مستم .
باز می لرزد، دلم، دستم .
باز گویی در جهان دیگری هستم .


های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!


آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:3  توسط معز  | 

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی


سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی


من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی


چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
 هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی


به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی


 و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:35  توسط معز  | 

هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن

گر چه به باغ ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط معز  |