کلامی پسند دلم ای دریغ
نه گفتم، نه بشنیده ام سال ها
من آن شمع خود سوز زندانیم
که دزدانه تابیده ام سال ها
چو ابر پریشان در کوهسار
چه بیهوده باریده ام سال ها
در این بوستان درخور آتش است
گیاهی که من چیده ام سال ها
زبی مقصدی چون یکی گردباد
به هر سوی گردیده ام سال ها
ز لب های من خنده هرگز مجوی
من این سفره برچیده ام سال ها
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه، بی صبرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران لیلی نازآفرین را
کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم مشوّش عارف و عامی، زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کُش،
به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؛
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی
آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم
من گلی بودم در این گلشن، تو خارم کرده ای
همچو خاری در میان گلرخان خارت کنم
همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم، بی خریدارت کنم
بعد از این، لاف صفا و مهر با مردم نزن
خلق را آگاه از طبع ریاکارت کنم
ای سبکسر، دوست می داری سبکسرتر ز خویش
باخبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم
هر کجا گویم که هستی وین زبان بازی ز چیست
تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم
مده پندش که این دیوانه ی عشق
ز نیرنگ تو عاقل می گریزد
چنان موج هراسانی شب و روز
ز دریا و ز ساحل می گریزد
ز هر قیدی به جز بند محبت
بود هر چند مشکل می گریزد
هم از خصمان عاقل می هراسد
هم از یاران جاهل می گریزد
چه سازم با دل دیوانه خویش
ز من هم گاه این دل می گریزد