تبليغاتX
مهمانی ماه
مسيـح اگر به نفس كرد مرده اي زنده
بيـا كه مرده زمي زنده مي كنـم بنده

غلام همـت دهقان و دست و بيـل ويم
كه شاخ رز بنشاندست و بيخ غم كنده

مـرا چه غم كه ملامت كنند مدعيـان
محيط كـي به دهان سگان شود گنده

مشو به طاعت بي طوع خويشتن مغرور
كـه بر اراده مـا مي كند قضــا خنـده

مگــر عنايت حــق دستيار ما باشد
به يمـن طالع فيـروز و بخت فرخنـده

غنيمت است به جان جرعه يي وتا يابي
به جز نزاري و مشنو كه نيست ارزنـده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:4  توسط معز  | 

اي به تو آرزوي من بيشتر از جفاي تو
سر برود ولي ز سر كم نشود هواي تو

دشمن و دوست گو بكن هر غرضي كه ممكنست
جور همه جهانيان من بكشم براي تو

باقي عمر بر درت سر بنهم به بندگي
ناكسم ار نطق زنم مختلف رضاي تو

مونس من خيال تو دولت من وصال تو
قبله من جمال تو كعبه من سراي تو

از در تو كجا روم آري اگر ترا كسي
هست بجاي من مرا نيست كسي بجاي تو

بر سر آب و آتشم از دل و ديده رحم كن
باد نفاق در سرم نيست به خاك پاي تو

ظاهر اگر نمي كني ميل به دوستي م
روشني يي به خاطرم مي رسد از صفاي تو

دست به دوستي زدم از تو مدد به همتي
حاجت من برآيد از معجزه دعاي تو

گفت نزاريا بكش بار جفا كه عاقبت
شاخ اميد بردهد از اثر وفاي تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:47  توسط معز  | 

در مذهب ما كعبه و بت خانه نباشد
انديشه خويش و غم بيگانه نباشد

هر كس روشي دارد و رايي و مرادي
ما را به جهان جز غم جانانه نباشد

آخر بر ما آي كه خلوت گه سيمرغ
آسوده تر از گوشه مي خانه نباشد

مي بر تن ناپاك حرام است بلي تو
با اهل صفا خور كه حرامانه نباشد

با ما سخن از چنگ و دف و مطرب و مي گوي
نه وعظ كه ما را سر افسانه نباشد

ظاهر همه در مسجد و باطن به خرابات
مردان نپسندند كه مردانه نباشد

گويند كه ديوانه ببوده ست نزاري
اين راز كسي داند و ديوانه نباشد

از غايت {حبّ است} و گر نه نظر شمع
بر كشتن بـي حاصل پروانه نباشد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:51  توسط معز  | 

مكتب عشق
كس چه داند كه مرا با كه سرو كار افتاد
گر چه در عشق ازين واقعه بسيار افتاد

شوق غالب شد و وجدم به خرابات افتاد
لاجرم ولوله در خلق به يكبار افتاد

حسن در مكتب عشق آمد و بر ليلي تاخت
سوز در سينـه مجنون گرفتار افتاد

يار سرمست به بازار برآمـد روزي
راز سربسته ما بر سر بازار افتاد

مكن اي دوست ملامت كه چو من بسياري
از عبادتكده ناگاه به خمـار افتاد

طعنه خلق و جفاي فلك و جور رقيب
همه سهل است اگر يـار وفادار افتاد

به قضا تن ده و بي فايده مخروش اي دل
همه تدبير بود بيهده چون كار افتاد

سر ازين ورطه نزاري نبري تن در ده
چاره اي نيست كه اين حادثه ناچار افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:26  توسط معز  | 

مرا سوداي تو ديوانه كرده ست
ز خويش و آشنا بي گانه كرده ست

فغان از چشم دل دزدت كه چشمم
چو گوشت معدن دردانه كرده ست

خطي آوردي و با من همان كرد
كه سوز شمع با پروانه كرده ست

از آن مستـم كه ساقـي محبت
پياپي بر سرم پيمانه كرده ست

نخواهد هرگز از مي توبه كردن
دلم عزمي چنين مردانه كرده ست

عبادت خانـه يي دارند هر كس
نـزاري قبله از مي خانه كرده ست

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3:1  توسط معز  | 

ره عاشقان سپردن نه به پاي عقل عام است
همه عاقلان چو مرغند و طريق عشق دام است

همه علمـها فروخوان و بر من آي تا مـن
بنشـانمت به حجت كه تـمام ناتمام است

تو به هر عمامه پوشـي كه قدم نهاد پيشت
پس او درايستـادي به نماز كين امام است

نفسـي جهان نباشـد ز امام وقت خالي
بـمرنج اگر برنجي چه كنم نص كلام است

تو امام وقت خود را به يقيـن اگر نداني
به يقين بدان كه بر تو سر ومال و زن حرام است

بفروشم آن امامت ز بـراي نقل مستان
كه عمامه بر سر او گرو شراب و جام است

چو امام تو دو باشد به جواب من چه گويي
اگر از تو باز پرسم كه امام تو كدام است

به جمال دوست گـر تو به بهشت بازماني
مخور آب حوض كوثر كه چو خون من حرام است

كمِ ننگ و نام گفتم كه حجاب راه من شد
همه ترس و بيم مردم زبراي ننگ و نام است

همه مفتيان عالـم بدهند خطِ فتـوا
كه نزاريِ مخمـر بترينِ خاص و عام است

نه زكشتنم هراسي نه ز سوختن غباري
غم ريش كس ندارم كه بروت جمله خام است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:55  توسط معز  | 

تو مرا همنفس ديرينه
من همان احمدك پارينه

همچنان است كه بر آهن و سنگ
نقـش اخلاص توام بر سينه

هر كجا مهر و محبت باشد
درنگنجد سر مويي كينه

باده شـوق و شراب كهنه
آن حلال است و ليكن اين نه

مرغ دل در قفس سينه ما
دانه عشق خورد ني چينه

پوش ما هيچ تفاوت نكند
گر نسيج است اگر پشمينه

دوش بايد كه بود آماده
اگر ام روزي اگر دوشينه

نقد را باش كه سودت نكند
غيب فردايي و فوت دينه

ساقيا مي به نزاري مي ده
روز چه شنبه و چه آدينه

مي به سيمينه و زرينه مده
در سفالينه ده و چوبينه

گر زبر زير شود زير زبر
 من و كنج خود و گنج سينه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:46  توسط معز  | 

كس چه داند كه مرا با كه سرو كار افتاد
گر چه در عشق ازين واقعه بسيار افتاد

شوق غالب شد و وجدم به خرابات افتاد
لاجرم ولوله در خلق به يكبار افتاد

حسن در مكتب عشق آمد و بر ليلي تاخت
سوز در سينـه مجنون گرفتار افتاد

يار سرمست به بازار برآمـد روزي
راز سربسته ما بر سر بازار افتاد

مكن اي دوست ملامت كه چو من بسياري
از عبادتكده ناگاه به خمـار افتاد
 
طعنه خلق و جفاي فلك و جور رقيب
همه سهل است اگر يـار وفادار افتاد

به قضا تن ده و بي فايده مخروش اي دل
همه تدبير بود بيهده چون كار افتاد

سر ازين ورطه نزاري نبري تن در ده
چاره اي نيست كه اين حادثه ناچار افتاد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط معز  |