تبليغاتX
مهمانی ماه
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا

من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر
چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا

حسن تو دیر نماند چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شداز خار جدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:47  توسط معز  | 

بشگفت گل در بوستان آن غنچه‌ی خندان کجا؟
شد وقت عیش دوستان آن لاله و ریحان کجا؟

هر بار کو در خنده شد چون من هزارش بنده شد
صد مرده زان لب زنده شد درد مرا درمان کجا؟

گویند ترک غم بگو تدبیر سامانی بجو
درمانده را تدبیر کو دیوانه را سامان کجا؟

از بخت روزی باطرب خضر آب خورد و شست لب
جویان سکندر در طلب تا چشمه‌ی حیوان کجا؟

می‌گفت با من هر زمان گر جان دهی با من امان
من می برم فرمان بجان آن یار بی فرمان کجا؟

گفتم تویی اندر تنم ما هست جان روشنم
گفتی که آری آن منم گر آن تویی پس جان کجا؟

گفتی صبوری پیش کن مسکینی از حد بیش کن
زینم از آن خویش کن من کردم این و آن کجا؟

پیدا گرت بعد از مهی درکوی ما باشد رهی
از نوک مژگان گه گهی آن پرسش پنهان کجا؟

زین پیش با تو هر زمان می‌بودمی از هم‌دمان
خسرو نه هست آخر همان آن عهد و آن پیمان کجا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:21  توسط معز  | 

کافر عشقم مسلماني مرا درکار نيست
هر رگ من تار گشته حاجت زنار نيست

از سر بالين من برخيز ای ناداں طبيب
دردمند عشق را دارو بجز ديدار نيست

ناخدا در کشتي ما گر نباشد گو مباش
ما خدا داريم ما را ناخدا درکار نيست

خلق مي گويد که خسرو بت پرستي مي کند
آری آری مي کنم با خلق ما را کار نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 2:2  توسط معز  |