تبليغاتX
مهمانی ماه
مانده به یمگان به میان جبال
نیستم از عجز و نه نیز از کلال

یکسره عشاق مقال منند
در گه و بیگه به خراسان رجال

وز سخن ونامه‌ی من گشت خوار
نامه‌ی مانی و نگارش نکال

نام سخن‌های من از نثر و نظم
چیست سوی دانا؟ سحر حلال

گر شنوندی همی اشعار من
گنگ شدی ربه و عجاج لال

ور به زمین آمدی از چرخ تیر
برقلم من شده بودی عیال

ور به گمان است دل تو درین
چاشنیم گیر چه باید جدال

جز سخن من ز دل عاقلان
مشکل و مبهم را نارد زوال

خیره نکرده‌است دلم را چنین
نه غم هجران و نه شوق وصال

عشق محال است نباشد هگرز
خاطر پرنور محل محال

نظم نگیرد به دلم در غزل
راه نگیرد به دلم بر غزال

از چو منی صید نیابد هوا
زشت بود شیر شکار شگال

نیست هوا را به دلم در مقر
نیست مرا نیز به گردش مجال

دل به مثل نال و هوا آتش است
دور به از آتش سوزنده، نال

نیست بدین کنج درون نیز گنج
نامدم اینجای ز بهر منال

مال نجسته‌است به یمگان کسی
زانکه نبوده است خود اینجای مال

نیز در این کنج مرا کس نبود
خویش و نه همسایه و نه عم و خال

بل چو هزیمت شدم از پیش دیو
گفت مرا بختم از اینجا «تعال»

با دل رنجور در این تنگ جای
مونس من حب رسول است و آل

چشم همی دارم تا در جهان
نو چه پدید آید از این دهر زال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 2:1  توسط معز  | 

پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش
تا دررسم مگر به رسول و شفاعتش

پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش

با آل او روم سوی او هیچ باک نیست
برگیرم از منافق ناکس شناعتش

دین خدای ملک رسول است و، خلق پاک
امروز امتان رسولند و رعیتش

گر سوی آل مرد شود مال او چرا
زی آل او نشد ز پیمبر شریعتش؟

بر بنده‌ی تو طاعت تو نیست نیم از انک
پیغمبر تو راست ز طاعت بر امتش

گفتت که بنده را تو به بی‌طاعتی مکش
وانگه نکشتت ار تو نبودی به طاعتش

اندر حمایتی تو ز پیغمبر خدای
مشکن حمایتش که بزرگ است حمایتش

پیغمبر است پیش رو خلق یکسره
کز قاف تا به قاف رسیده است دعوتش

آل پیمبر است تو را پیش رو کنون
از آل او متاب و نگه‌دار حرمتش

فرزند اوست حرمت او چون ندانیش
پس خیره خیر امید چه داری به رحمتش؟

آگه نه‌ای مگر که پیمبر کرا سپرد
روز غدیر خم ز منبر ولایتش؟

آن را سپرد کایزد مر دین و خلق را
اندر کتاب خویش بدو کرد اشارتش

آن را که چون چراغ بدی پیش آفتاب
از کافران شجاعت پیش شجاعتش

آن را که همچو سنگ سر مره روز بدر
در حرب همچو موم شد از بیم ضربتش

آن را که در رکوع غنی کرد بی سال
درویش را به پیش پیمبر سخاوتش

آن را که چون دو نام نهادش رسول حق
امروز نیز دوست سوی خلق کنیتش

آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند
زیرا که از رسول خدای است نسبتش

آن را که کس به جای پیمبر جز او نخفت
با دشمنان صعب به هنگام هجرتش

آن را که مصطفی، چو همه عاجز آمدند،
در حرب روز بدر بدو داد رایتش

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:45  توسط معز  | 

ای شب تازان چو ز هجران طناب
علت خوابی و تو را نیست خواب

مکر تو صعب است که مردم ز تو
هست در آرام تو خود در شتاب

هرگز ناراست جز از بهر تو
چرخ سر خویش به در خوشاب

تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر
دخترکان تو همه خوب و شاب

زادن ایشان ز تو، ای گنده‌پیر
هست شگفتی چو ثواب از عقاب
 
تا تو نیائی ننمایند هیچ
دخترکان رویکها از حجاب

روی زمین را تو نقابی ولیک
ایشان را نیست نقابت نقاب

چند گریزی ز حواصل در این
قبه‌ی بی‌روزن و باب، ای غراب؟

در تو همی پیری ناید پدید
زانکه ز مردم تو ربائی شباب

آب نه‌ای، چونکه بشوید همی
 شرم‌گن از روی تو به شرم و آب؟

چند به سوزن بشکستی تبر!
چند به گنجشک گرفتی عقاب!

چند چو رعد از تو بنالید دعد
تاش بخوردی به فراق رباب؟

چند که از بیم تو بگریختند
از رمه‌ی گرسنه میشان ذئاب؟

شاه حبش چون تو بود گر کند
شمشیر از صبح و سنان از شهاب

چند گذشته‌ستی بر جاهلان
بر کفشان قحف و میان شان قحاب

حرمت تو سخت بزرگ است ازانک
در تو دعا را بگشایند باب

ای که ندانی تو همی قدر شب
سوره‌ی واللیل بخوان از کتاب
 
قدر شب اندر شب قدر است و بس
 برخوان آن سوره و معنی بیاب 

همچو شب دنیا دین را شب است
ظلمت از جهل و ز عصیان سحاب

خلق نبینی همه خفته ز علم
عدل نهان گشته و فاش اضطراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 20:39  توسط معز  | 

خوب یکی نکته یادم است زاستاد
گفت «نگشت آفریده چیز به از داد»

جان تو با این چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد

جانت نمانده‌است جز به داد در این بند
داد خداوند را مدار به بیداد

بند نهادند بر تو تا بکشی رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟

نیزه‌ی کژ در میان کالبد تنگ
جز ز پی راستی نماند و نیفتاد

پند همی نشنوی و بند نبینی
دلت پر آتش که کرد و ست پر از باد؟

پند که دادت؟ همان که بند نهادت
بند که بنهاد؟ پند نیز هم او داد

بسته شنودی که جز به وقت گشادش
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟

کار خدائی چنانکه بسته‌ی بند است
بسته بود گفته‌هاش ز اصل و ز بنیاد

بند خداوند را گشاد حرام است
کشتن قاتل بر این سخنت نشان باد

بد کرد آنکو گشاد بسته‌ی فعلش
بد کرد آن کس که بند گفته‌ش بگشاد

جز که به دستوری خدای و رسولش
دانا بند خدای را مگشایاد

چون نتواند گشاد بسته‌ی یزدان
دست ضمیرت، چرا نپرسی از استاد؟

امت را کی بود محل نبوت؟
جز که ز مردم هگرز مردم کی‌زاد؟

جمله مقرند این خران که خداوند
از پس احمد پیمبری نفرستاد

وانگه اگر تو به بوحنیفه نگروی
بر فلک مه برند لعنت و فریاد

دست نگیرد ز بوحنیفه رسولت
طرفه‌تر است این سخن ز طرفه‌ی بغداد

سوی خدای جهان یکی است پیمبر
وینها بگرفته‌اند بیش ز هفتاد

مادرشان زاده برضلال و جهالت
مادر هرگز چنین نزاد و مزایاد

رسته ز دلشان خلاف آل محمد
همچو درخت ز قوم رسته ز پولاد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:14  توسط معز  |