لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی
این چرخه می چرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران می کند جوری که با ما می کنی
آشفته بازاری مکن ای دزد مادرزاد دل
صد حلقه می پیچی به هم تا یک گره وا می کنی
گه در تماشاخانه ی قسمت مرا بازی دهی
گه نقش های خویش را در من تماشا می کنی
کاش بین دل ما و تو نفس گم میشد
پای این فاصله سائیده به فرسنگ نبود
کاش آویز ترازوی عدالت روزی
پاره میگشت و به میخ ستم آونگ نبود
کاش در حنجره ها جرات فریادی بود
حلق فریاد گر داد چنین تنگ نبود
کاش در ذائقه ذهن شماتتکاران
زخم تهمت به گلوگاه شرف ننگ نبود
کاش در پهنه ی این فتنه که نامش عمر است
دست کم دور و بر عشق دگر رنگ نبود
کاش در لحظه اشراق و چراغانی دل
سینه یعنی افق عشق پر از زنگ نبود
کاش این بغض ترک خورده من یعنی اشک
در سراشیب رهایی قدمش لنگ نبود
کاش اندازه یک دست کشیدن ارفع
شانه زخمی ما سنگر هر سنگ نبود