تبليغاتX
مهمانی ماه
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
 بر در دل روز و شب منتظر یار باش

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

دیده‌ی جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته‌ی کار باش

در ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را در بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:50  توسط معز  | 

چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟

دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:52  توسط معز  | 

سوختی جانم چه می‌سازی مرا
بر سر افتادم چه می‌تازی مرا

در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک
بوک بر گیری و بنوازی مرا

لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد
بر نخیزم گر بیندازی مرا

بنده‌ی بیچاره گر می‌بایدت
آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانه‌ی شمع رخت
همچو شمعی چند بگدازی مرا

گرچه با جان نیست بازی درپذیر
همچو پروانه به جانبازی مرا

تو تمامی من نمی‌خواهم وجود
وین نمی‌باید به انبازی مرا

سر چو شمعم بازبر یکبارگی
تا کی از ننگ سرافرازی مرا

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازی مرا

تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای
کرد صبح آغاز غمازی مرا

چو ز تو آواز می‌ندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:1  توسط معز  | 

چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟

دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:30  توسط معز  | 

سوختی جانم چه می‌سازی مرا
بر سر افتادم چه می‌تازی مرا

در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک
بوک بر گیری و بنوازی مرا

لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد
بر نخیزم گر بیندازی مرا

بنده‌ی بیچاره گر می‌بایدت
آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانه‌ی شمع رخت
همچو شمعی چند بگدازی مرا

گرچه با جان نیست بازی درپذیر
همچو پروانه به جانبازی مرا

تو تمامی من نمی‌خواهم وجود
وین نمی‌باید به انبازی مرا

سر چو شمعم بازبر یکبارگی
تا کی از ننگ سرافرازی مرا

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازی مرا

تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای
کرد صبح آغاز غمازی مرا

چو ز تو آواز می‌ندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط معز  | 

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
سجاده زاهدان را درد و قمار ما را

جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
آن نیست جای رندان با آن چکار ما را

گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
می زاهدان ره را درد و خمار ما را

درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش مصلحان را غم یادگار ما را

ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را

آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را

عطار اندرین ره اندوهگین فروشد
زیرا که او تمام است انده گسار ما را

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 9:12  توسط معز  | 

چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟

دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 1:49  توسط معز  | 

قصه‌ی عشق تو از بر چون کنم
وصل را از وعده باور چون کنم

جان ندارم، بار جانان چون کشم
دل ندارم، قصد دلبر چون کنم

حلقه‌ی زلف توام چون بند کرد
مانده‌ام چون حلقه بر در چون کنم

چون تو خورشیدی و من چون سایه‌ام
خویش را با تو برابر چون کنم

گفته‌ای تو پای سر کن در رهم
می ندانم پای از سر چون کنم

گفته بودی عزم من کن مردوار
برده‌ام صد بار کیفر چون کنم

عزم کردم وصل تو جانم بسوخت
مانده‌ام بی عزم مضطر چون کنم

چون ندارد ذره‌ای وصل تو روی
وصل روی تو میسر چون کنم

کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد
مفلسم از صبر لنگر چون کنم

چشم بگشادم که بینم روی تو
گشت چشمم غرق گوهر چون کنم

لب گشادم تا کنم وصف تو شرح
نیست آن کار سخنور چون کنم

گفته‌ای بردوز چشم و لب ببند
چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم

روح می‌خواهی برای یک شکر
آن عوض با این محقر چون کنم

گفته‌ام صد باره ترک روح خویش
چون تو هستی روح پرور چون کنم

چون به یک دستم همی داری نگاه
می‌زیم از دست دیگر چون کنم

هرگز از عطار حرفی نشنوی
قصه‌ای با تو مقرر چون کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 1:31  توسط معز  | 


نه قدرت که با وی نشينم
نه طاقت که جز وی ببينم
شدست آفت عقل و دينم

ای دلارا، سرو بالا

کار عشقم چه بالا گرفته
بر سر من جنون جا گرفته
جای عقل، عشقت يک جا گرفته
خانه دل به يغما گرفته

آفت تن، فتنه جان
رهزن دين، دزد ايمان
ترک چشمت نی ز پنهان

آشکارا، ای نگارا

خانه دل به يغما گرفته
بر سر من جنون جا گرفته

سوزم از سوز دل ريش
خندم از بخت بد خويش
گريم از دست بدانديش
خواهمش بينم کم و بيش

گريه راه تماشا گرفته
جای عقل، عشق يک جا گرفته

بر دل ريشم مزن نيش
ز آه مظلومان بينديش
کن حذر از آه درويش
گوئيت دل ای جفاکيش

آتش فتنه بالا گرفته
سختی از سنگ خارا گرفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:22  توسط معز  |