تبليغاتX
مهمانی ماه

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند ...

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

دردهای پوستی کجا ،
درد دوستی کجا!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:33  توسط معز  | 

در خواب های کودکی ام
هر شب طنین سوت قطاری
از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار
انگار هیچ وقت به پایان نمی رسد

انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:28  توسط معز  | 

نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند

امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دست های خسته ی من
شعر می شوند

من در ادای نام تو دم می زنم

شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:9  توسط معز  | 

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند ...

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...

دردهای پوستی کجا،
درد دوستی کجا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط معز  | 

پيش از اينها فکر مي‌کردم خدا 
خانه‌اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه‌هاي برجش از عاج و بلور  
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکي از تاج او
هر ستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان  
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنين خنده‌اش 
سيل و توفان ، نعره توفنده‌اش
دکمه پيراهن او، آفتاب 
برق تيغ خنجر او، ماهتاب
هيچکس از جاي او آگاه نيست  
هيچکس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي‌رحم بود و خشمگين 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي‌گفتند: اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هرچه مي‌پرسي، جوابش آتش است
آب  اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي‌کند
تا شدي نزديک، دورت مي‌کند
کج گشودي دست، سنگت مي‌کند
کج نهادي پاي، لنگت مي‌کند
تا خطا کردي، عذابت مي‌کند
در ميان آتش، آبت مي‌کند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي‌ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي‌شد نعرهايم، بي صدا
در طنين خنده‌ي خشم خدا ...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه مي‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌اي بي‌حوصله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد يک سفر

درميان راه، در يک روستا
خانه‌اي ديديم‌، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست ؟
گفت: اينجا خانه‌ي خوب خداست
گفت: اينجا مي‌شود يک لحظه ماند
گوشه‌اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه‌اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه‌ي او بي‌رياست
فرش‌هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي‌کينه است  
مثل نوري دردل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني 
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشاني‌هاي اوست
حالتي از مهرباني‌هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي‌دهد 
قهر هم با دوست، معني مي‌دهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم يک نشان از دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، ازمن به من نزديک‌تر
از رگ گردن به من نزديک‌تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي‌توانم بعد از اين‌، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي‌ريا
مي‌توان با اين خدا پرواز کرد
سفره‌ي دل را برايش باز کرد
مي‌توان درباره‌ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت
مي‌توان با او صميمي حرف زد 
مثل ياران قديمي حرف زد
مي‌توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زباني بي‌الفبا حرف زد
مي‌توان درباره هر چيز گفت
مي‌توان شعري خيال انگيز گفت..

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط معز  | 

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زنـد دلم بـه هـوای غـزل ، ولی

گیرم هوای پـر زدنـم هست  ، بال کو؟

گیـرم  بـه فـال نیک بگیـرم بـهـار را

چشم و دلـی بـرای تماشا و فـال کو؟

تقویـم چـار فـصـل دلـم را  ورق  زدم

آن برگـهـای سبز سـر آغاز سـال کو؟

رفتیم و پرسش دل مـا بی جواب  ماند

حال سـؤال و حوصلـه قیل و قال کو؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:8  توسط معز  | 


ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را
در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود

...
زیر سایبان دست های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟

این دل نجیب را
این لجوج دیرباور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:7  توسط معز  | 


دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:28  توسط معز  | 


خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:58  توسط معز  | 


خاطره


هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم!
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:49  توسط معز  | 

حرف های نا تمام



حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چه قدر زود
دیر می شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 23:29  توسط معز  |