من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند ...
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...
دردهای پوستی کجا ،
درد دوستی کجا!
دنباله ی قطار
انگار هیچ وقت به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی...
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژه های خام
در دست های خسته ی من
شعر می شوند
من در ادای نام تو دم می زنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بوده ام
جز با طنین نام تو
شعری سروده ام!
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند ...
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...
دردهای پوستی کجا،
درد دوستی کجا!
درميان راه، در يک روستا
خانهاي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست ؟
گفت: اينجا خانهي خوب خداست
گفت: اينجا ميشود يک لحظه ماند
گوشهاي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانهاش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانهي او بيرياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بيکينه است
مثل نوري دردل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي، شيرينتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني ميدهد
قهر هم با دوست، معني ميدهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم يک نشان از دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، ازمن به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
ميتوانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بيريا
ميتوان با اين خدا پرواز کرد
سفرهي دل را برايش باز کرد
ميتوان دربارهي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
ميتوان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
ميتوان مثل علفها حرف زد
با زباني بيالفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
ميتوان شعري خيال انگيز گفت..
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زنـد دلم بـه هـوای غـزل ، ولی
گیرم هوای پـر زدنـم هست ، بال کو؟
گیـرم بـه فـال نیک بگیـرم بـهـار را
چشم و دلـی بـرای تماشا و فـال کو؟
تقویـم چـار فـصـل دلـم را ورق زدم
آن برگـهـای سبز سـر آغاز سـال کو؟
رفتیم و پرسش دل مـا بی جواب ماند
حال سـؤال و حوصلـه قیل و قال کو؟
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
...
زیر سایبان دست های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیرباور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست...
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم!
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد...
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چه قدر زود
دیر می شود!