بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه ی جغد نگر کاسه ی آن بربط سُغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه ی تست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده بر افتد من وتو نیز نمانیم
اگر بمانیم و بگوییم همانیم
خوابت آشفته مباد!
خوشترين هذيانها
خزه ي سبز لطيفي ست كه در بركه ي آرامش تو مي رويد.
خوابت آشفته مباد!
آنسوي پنجره ي ساكت و پر خنده ي تو
كاروان هايي از خون و جنون مي گذرد،
كاروان هاي ار آتش و برق و باروت.
سخن از صاعقه و دود چه زيبايي دارد
در زباني كه لب و عطر و نسيم،
يا شب و سايه و خواب،
مي توان چاشني زمزمه كرد؟
هرچه در جدول تن ديدي و تنهايي،
همه را پر كن،تا دختر همسايه ي تو
شعرهايت را در دفتر خويش
با گل و با پر طاووس بخواباند
تا شام بد.
خوابشان خرم باد!