تبليغاتX
مهمانی ماه
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
 
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیرغم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند!

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:36  توسط معز  | 


دلي كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
هوا گرفتهء عشق از پي هوس نرود

به بوي زلف تو دم مي زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بي تو يك نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
كه ياد باغ بهشتش درين قفس نرود

نثار آه سحر مي كنم سرشك نياز
كه دامن توام اي گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
كزين چراغ تو دودي به چشم كس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
كه كار دلبري گل ز خار و خس نرود

دلي كه نغمهء ناقوس معبد تو شنيد
چو كودكان ز پي بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سايه سر نهم همه عمر
كه هر كه پيش تو ره يافت باز پس نرود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 2:8  توسط معز  | 

دلي كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
هوا گرفتهء عشق از پي هوس نرود

به بوي زلف تو دم مي زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بي تو يك نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
كه ياد باغ بهشتش درين قفس نرود

نثار آه سحر مي كنم سرشك نياز
كه دامن توام اي گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
كزين چراغ تو دودي به چشم كس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
كه كار دلبري گل ز خار و خس نرود

دلي كه نغمهء ناقوس معبد تو شنيد
چو كودكان ز پي بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سايه سر نهم همه عمر
كه هر كه پيش تو ره يافت باز پس نرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:21  توسط معز  | 

نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینهء جویبار گریهء بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چه جای من؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید

که راست سایه درین فتنه ها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید

صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط معز  | 

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دراین خانه غریبند ، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خم خانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عشق بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:52  توسط معز  | 

ای عاشقان٬ ای عاشقان پيمانه‌ها پر خون کنيـد
وز خون دل چون لاله ها رخساره‌‌ها گلگون کنيــد

آمد يکی آتـش سوار٬ بيـرون جهيـد از ايـن حصـار
تا بردمد خورشيــد نو شب را ز خود بيـرون کنيــد

آن يــوسف چــون ماه را از چاه غـم بيـرون کشيد
در کلبهء احزان چرا ايــــــن نالـــــهء محزون کنيـــد

از چشم ما آيــيـــنه‌ای در پيـــــش آن مه‌رو نهيــد
آن فتنهء فتــــانه را بر خويـــــشتن مفتون کنيـــــد

ديوانه چون طغيـــــــان کند زنجيــر و زندان بشکند
از زلف ليـــلی حلقه‌ای در گــــردن مـــجنون کنيــد

ديدم به خواب نيمه‌شب خورشيد و مه را لب‌به‌لب
تعبير اين خوابِ عجب٬ ای صبح‌خيزان٬ چون کنيد؟

نوری برای دوستــان٬ دودی به چــشم دشمنـان!
من دل بر آتش مــی‌نهم٬ اين هيمه را افـزون کنيد

زين تخت و تاج سرنگون تا کی رود سيـلاب خون؟
اين تخـــت را ويــران کنيد٬ اين تاج را وارون کنيــــد

چنديـــن که از خم در سبو خــون دل ما مــــی‌رود
ای شاهدان بزم کيــــن پيمانـــه‌ها پر خون کنيـــد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط معز  | 

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می رود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد

من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگرچه برانگیختند گرد

روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام درد

باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستان خوابگرد؟

خونی که ریخت از دل ما سایه! حیف نیست
گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:23  توسط معز  | 

مرغ دریا

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
اندر این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با  دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید
قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا د و رفت

همنوای دل من بود به تننگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52  توسط معز  | 

ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نار شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه ی احزان چرا این ناله ی محزون کنید

از چشم ما آئینه ای در پیش آن مه رو نهید
آن فتنه ی فتانه را بر خویشتن مفتون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای بر گردن مجنون کنید

دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید

نوری برای دوستان دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می نهم، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سر نگون، تا کی رود سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید

چندین که از خم در سبو خون دل ما می رود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پرخون کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:47  توسط معز  | 

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی

جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی

"وفا تا پای جان" این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی

چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟

تو زندانبان من بودی و من زندانیت، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو همزندان من بودی

عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی

در این زندان من از خون دل خود آب می خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط معز  | 

ارغوان ٬ شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابیست هوا
 یا گرفته است هنوز

من درین گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست

آه ازین سخت سیاه، آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند

کور سویی زچراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانیست

هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندرین گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان، این چه رازیست
که هر بار بهار با عزای دل ما می آید
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
این چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید

ارغوان، پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر و از سواران خرامنده خورشید بپرس
کی براین دره غم میگذرند

ارغوان، خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان، نگران غم هم پروازاند

ارغوان، بیرق گلگون بهار، تو برافراشته باش!
شعر خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده من!
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دل کندنم غم آموخت زمانه
این دیده ازآن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که درین بازی خونین
بازیچه ایام، دل آدمیان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست که دراین سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون می رود ازین دیده دراین کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:21  توسط معز  | 

پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که زبانی چو بيان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همين پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم

 صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
 عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم

چه غريبانه تو با ياد وطن می نالی
من چه گويم که غريب است دلم در وطنم

شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به چمن در فکنم؟

همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه از اين باد بلاخيز که زد در چمنم

نی جدا زان لب و دندان چه نوايی دارد
من زبی هم نفسی ناله به دل می شکنم

بی تو آری غزل سايه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:51  توسط معز  | 

می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 روی لبش شکفت گل آرزوی من
 خندید آسمان و فروریخت آفتاب
 در دیده امیدم باران روشنی
جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده آن صبح روشن است
 پنداشتم که نغمه گم گشته من است
 پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست
خواب فریب باز ز لالایی امید
 در چشم آزمایش من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز برای بوسه دل خواهشم تپید
 می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
 رفتم به آسمان فروزنده خیال
 دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه آه نغمه ساز فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
 در شعله فریب دم دلنشین خویش
 تا نوکم امید شکیب آفرین خویش
 آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز
پایان این فسانه ناگفته تو را
 نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را
 می دانم و هنوز ز افسون آرزو
 در دامن سراب فریبننده امید
 در جست و جوی مستی این جام ناپدید
 می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:33  توسط معز  | 

که هست در پی شام سیاه صبح سپید

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینهء جویبار گریهء بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟

چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید

که راست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید

صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 0:26  توسط معز  | 

خواب و خيال

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت

كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد
چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت

بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند
آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش
عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:0  توسط معز  | 

سرای بی کسی



در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیرغم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند!

 

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

 

نه سایه دارم و نه بر" بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


یکی به دادم برسه


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:28  توسط معز  |