تبليغاتX
مهمانی ماه
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

بس نگویم شمه‌ای از شرح شوق خود از آنک
 دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
 
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می‌سوز و بی‌درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی‌آرام دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:24  توسط معز  | 

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی

در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی

تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی

کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی

ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی

ساقی بیار آبی از چشمه خرابات
تا خرقه‌ها بشوییم از عجب خانقاهی

عمریست پادشاها کز می تهیست جامم
اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی

گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
 گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:57  توسط معز  | 

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
 
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:56  توسط معز  | 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط معز  | 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

عاشق چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

آیین تقوا ما نیز دانیم
اما چه چاره با بخت گمراه

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:25  توسط معز  | 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 1:26  توسط معز  | 

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی


نمی​بینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می​برد شیوه بی​وفایی

دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می​فروشند
که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده​ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:21  توسط معز  | 

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان بتن ببینی مشغول کار اوشو
هر قبله ای که بینی بهتر زخود پرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیمار اندرین رو بهتر ز تندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکیست جستی

تا فضل وعقل بی معرفت نشینی
یک نگته ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان نیندیش
کز اوج سر بلندی افتی بخاک پستی

خارا چه جان بکاهد گل عذر آن بخواند
سهل است تلخی می در جنب زوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی در از دستی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:48  توسط معز  | 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:14  توسط معز  | 

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد

به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد

چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد

بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان
که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط معز  | 

کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست
در رهگذر کيست که دامی ز بلا نيست

چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشينان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست

روی تو مگر آينه لطف الهيست
حقا که چنين است و در اين روی و ريا نيست

نرگس طلبد شيوه چشم تو زهی چشم
مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست

از بهر خدا زلف مپيرای که ما را
شب نيست که صد عربده با باد صبا نيست

بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست

تيمار غريبان اثر ذکر جميل است
جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست

دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در اين عهد وفا نيست

گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سری نيست که سری ز خدا نيست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست

در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نيست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:58  توسط معز  | 

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:29  توسط معز  | 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
 
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم

عشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم

لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم

بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم

من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌ها
کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم

چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم

عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم

من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

عاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

دوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولی
من نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:19  توسط معز  | 

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
 که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد

ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد

ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط معز  | 

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانى
گذر به کوى فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پيک خلوت رازى و ديده بر سر راهت
به مردمى نه به فرمان چنان بران که تو دانى

بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو دانى

من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روى کرامت چنان بخوان که تو دانى

خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتى بکش چنان که تو دانى

اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقيقه ايست نگارا در آن ميان که تو دانى

يکيست ترکى و تازى در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانى

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:16  توسط معز  | 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:12  توسط معز  | 

ز دلبرم که رساند نوازش قلمى
کجاست پيک صبا گر همي کند کرمى

قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمى است که بر بحر مي کشد رقمى

بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده هاست
 ز مال وقف نبينى به نام من درمى

حديث چون و چرا درد سر دهد اى دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى

طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن اى مرده دل مسيح دمى

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
 به آن که بر در ميخانه برکشم علمى

بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به يک پياله مى صاف و صحبت صنمى

دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايى بنوش نيش غمى

نمي کنم گله اى ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمى

چرا به يک نى قندش نمي خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانى از نى قلمى

سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط معز  | 

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولى
وين دفتر بي معنى غرق مى ناب اولى

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتى افتاده خراب اولى

چون مصلحت انديشى دور است ز درويشى
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولى

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولى

تا بى سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقى در دست شراب اولى

از همچو تو دلدارى دل برنکنم آرى
چون تاب کشم بارى زان زلف به تاب اولى

چون پير شدى حافظ از ميکده بيرون آى
رندى و هوسناکى در عهد شباب اولى

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط معز  | 

هواخواه توام جانا و مي دانم که مي دانى
که هم ناديده مي بينى و هم ننوشته مي خوانى

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى

بيفشان زلف و صوفى را به پابازى و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانى

گشاد کار مشتاقان در آن ابروى دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى

ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى

دريغا عيش شبگيرى که در خواب سحر بگذشت
ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى که درمانى

ملول از همرهان بودن طريق کاردانى نيست
بکش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى

خيال چنبر زلفش فريبت مي دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانى

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:27  توسط معز  | 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

عاشق چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

آیین تقوا ما نیز دانیم
اما چه چاره با بخت گمراه

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 1:32  توسط معز  | 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:55  توسط معز  | 

یوسف ثانی


گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني
چون نيك بديدم به حقيقت به از آني

شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم
ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی

تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه
هرگز نبود غنچه به اين تنگ دهاني

صد بار بگفتي كه دهم زان دهنت كام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني

گويي بدهم كامت و جانت بستانم
ترسم ندهي كامم و جانم بستاني

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار كه ديدست بدين سخت كماني

چون اشك بيندازيش از ديده ي حافظ
آنرا كه دمي از نظر خويش براني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 13:20  توسط معز  |