تبليغاتX
مهمانی ماه
این فقط یه نیمکت از شهرمونه
نیمکتای دیگه خیلی بهتره!
خوبه ما دروغ نمی گیم،اگه نه...
دلمون آبرومونو می بره!

زندگی ساده تر از اونه که ما
بتونیم رو قلبمون پا بذاریم!
با دروغ تا آخر دنیا بریم...
همه ی آدمارو جا بذاریم!

دنیای مااااااااا
نه سپید ...نه سیاه
آدماشم همه خاکستریین!
بعضیا فکر میکنن،اولیین.......

اما!
(یکی مونده به آخریین!)

آخ که میشه با هر شب چشم تو
صد تا آسمون رنگ رویا کرد

صد تا آسمون رنگ رویاها رو می شه
با یه اشکت غرق دریا کرد

غرق دریای عشق تو شد
دلی که تشنه مثل کویره

تشنه ی کویر
بوی دریا رو با یاد تو می گیره

اسب باد رو زین کن
حالا که دل من و تو پر تب کوچه

اسب نازنینم تو این شهر شلوغ گم شدم ته کوچه

عاشق تو که باشم
زندگی چه ساده است
تو غروب بیابون
آسمون ته جاده است

قصّه ی سفر
رفتن و رفتن
با پای پیاده است

اسب باد ر و زین کن
حالا که دل من و تو پر تب کوچه

اسب نازنینم تو این شهر شلوغ گم شدم ته کوچه

عاشق تو که باشم
زندگی چه ساده است
تو غروب بیابون
آسمون ته جاده است

قصّه ی سفر
رفتن و رفتن
با پای پیاده است

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 0:2  توسط معز  | 

یه شب خواب چشمامو بی خبر برد
به دنیایی از اینجا ساده تر برد

به دنیای گل و نور و ترانه
میون لحظه های عاشقانه

تو تنها دلخوشی تنها امیدی
تو حرفی که نمی گفتم شنیدی

تو با من بودی و من بی تو افسوس
تو خورشیدی و من دنبال فانوس

تو رقص ماه و خورشید و ستاره
خودم رویاتو می دیدم دوباره

میون خواب و بیداری نشستم
هنوزم پیش چشمای تو هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:56  توسط معز  | 

جاری شد ساغر شب از رخ مهتاب
می پیچد بوی خزان بر دل بیتاب

شام من بی تو بی سحر مانده
داغ من بی تو بی شرر مانده

دلخسته از شب، افتاده از پا
کی می رسد باز، میلاد فردا

خاکستر عشق بر سینه برجاست
ققنوسی از نور در سایه پیداست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:27  توسط معز  | 

مرز در عقل و جنون باریک است
 کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

دین دیوانه بدین عشق تو شد
جاده شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:50  توسط معز  | 

يکشب دلي به مسلخ خونم کشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم کشيد و رفت

پس کوچه هاي قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت

تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سکونم کشيد و رفت

شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشيد و رفت

ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم کشيد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط معز  | 

من از پشت شبهای بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور ودراز
من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبير رؤيای ناديده ای
تو نوری كه بر سايه تابيده ای

تو يك آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاك ترديد باريده ای

تو يك خانه در كوچه زندگی
تو يك كوچه در شهر آزادگی

تو يك شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی

مرا با نگاهت به رؤيا ببر مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بي تپش در سراب مرا تا تكاپوی دريا ببر
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:19  توسط معز  | 

وقتی...


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم ترا پیش از ازل می افرید

وقتی زمین ناز ترا در اسمانها می کشید
وقتی عطش طعم ترا با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم, نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
ان دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
ادم زمینی تر شد وعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو, نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:17  توسط معز  |