تبليغاتX
مهمانی ماه
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم
فراز سرو سیمینش گلی بر بار میبینم

مگر طوبی بر امد در سرا بستان جان من
که بر هر شعبه ای مرغی شکر گفتار میبینم

مگر دنیا سر امد کاینچنین ازاد در جنت
می بی درد مینوشم گل بی خار میبینم

عجب دارم ز بخت خویش وهر دم در گمان افتم
که مستم یا بخوابم یا جمال یار میبینم

زمین بوسیده ام بسیار و خدمت کرده ام تا اکنون
لب معشوق میبوسم رخ دلدار میبینم

چه طاعت کرده ام یا رب که این پاداش میابم
چه خدمت کرده ام جانا که این مقدار میبینم

تویی یارا که خواب الوده بر من تاختن کردی
منم جانا که بخت خود چنین بیدار میبینم

چو خلوت در میان امد نخواهم شمع کاشانه
تمنای بهشتم نیست چون دیدار میبینم

کدامین لاله بویم چو مغزم عنبر اگین است
چه ریحانه دسته بندم چون جهان گلزار میبینم

ز گردون نعره میاید که اینک بو العجب کاری
که سعدی را ز روی دوست برخوردار میبینم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:14  توسط معز  | 

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:7  توسط معز  | 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل
که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:21  توسط معز  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط معز  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:28  توسط معز  | 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:28  توسط معز  | 

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست 

نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست

همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کان چه من می‌نگرم بر دگری ظاهر نیست

هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست

هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست

هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست

سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست

همه دانند که سودازده ی دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست

گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست

گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست 

التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:57  توسط معز  | 

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تامل کند این صورت انگشت نما را

آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:50  توسط معز  | 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:33  توسط معز  | 

عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن
با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن

آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن
توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن

اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار
بیش ازین در خانه نتوان گوی و چوگان باختن

پاکبازان طریقت را صفت دانی که چیست
بر بساط نرد درد اول ندب جان باختن

زاهدی بر باد الا، مال و منصب دادنست
عاشقی در ششدر لا، کفر و ایمان باختن

بر کفی جام شریعت بر کفی سندان عشق
هر هوسناکی نداند جام و سندان باختن

سعدیا شطرنج ره مردان خلوت باختند
رو تماشا کن که نتوانی چو ایشان باختن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:32  توسط معز  | 

نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم

هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم

در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم

این خسته دلم چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم

من کانده تو کشیده باشم
اندوه زمانه خوار دارم

در آب دو دیده از تو غرقم
و امید لب و کنار دارم

دل بردی و تن زدی همین بود
من با تو بسی شمار دارم

دشنام همی‌دهی به سعدی
من با دو لب تو کار دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:45  توسط معز  | 

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست 

نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست

همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کان چه من می‌نگرم بر دگری ظاهر نیست

هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست

هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست

هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست

سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست

همه دانند که سودازده ی دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست

گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست

گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست 

التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط معز  | 

من ندانستم...


من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:29  توسط معز  | 

جهد


هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:46  توسط معز  |