به بوي زلف تو دم مي زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بي تو يك نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
كه ياد باغ بهشتش درين قفس نرود
نثار آه سحر مي كنم سرشك نياز
كه دامن توام اي گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
كزين چراغ تو دودي به چشم كس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
كه كار دلبري گل ز خار و خس نرود
دلي كه نغمهء ناقوس معبد تو شنيد
چو كودكان ز پي بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سايه سر نهم همه عمر
كه هر كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
خدا در دل سودا زدگانست ، بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش ، سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیم
بخندیم خیالات و ببندیم هوی را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید ، پسندیم بلا را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد ، فرستیم دوا را
ببندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند ، سلطنت فقر ، گدا را
حجاب رخ مقصود ، من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
صفا را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را
ظلم ظالم ، جور صياد ……………….. آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت ………. شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است ، گل به بار است ………. ابر چشمم ، ژاله بار است
……………… اين قفس چون دلم تنگ و تار است ………………
شعله فكن در قفس اي آه آتشين ….. دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين … بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن
مرغ بي دل ، شرح هجران …………… مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن
عمر حقيقت به سر شد …………….. عهد و وفا بي اثر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق …………… هر دو دروغ و بي ثمر شد
راسته و مهر و محبت فسانه شد ….. قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي ، وطن و دين بهانه شد .. ديده تر كن!
جور مالك ، ظلم ارباب ………………. زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب ……………… جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن …………….. از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده آب آتشين …….. پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
…………………… ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين ……………………
كز غم تو ، سينه من ……………….پر شرر شد ، پر شرر شد
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینهء جویبار گریهء بید
به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید
که راست سایه درین فتنه ها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید
صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانهای افتادهام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمهای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بیآرام دوست
بود من و فنای من خشم من و رضای من
صدق من و ریای من قفل من و کلید من
اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من
دوزخ من بهشت من تازه من قدید من
جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود
لایق تو کجا بود دیده جان و دید من
پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان
ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من
ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو
چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من
جسم چو خانقاه جان فکرتها چو صوفیان
حلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من
دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنم
تا که بگوییم تویی حاضر و مستفید من
از من امـروز جـدا مي شود آن يـار عـزيز
همچو جــاني كه شود از تن بيمــار جدا
گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ريخت
دل خـون گشتــه جـدا ديده ي بيــدار جدا
زيــــر ديــوار ســـرايش تن كــاهيده ي من
همچو كاهـي است كه افتاده زديوار جدا
من كه يك بار به وصل تو رسيدم همه عمر
كـي توانم كه شوم از تو به يك بـار جدا
دوستــان قيمت صحبت بشنــاسيد كه چـرخ
دوستــان را ز هم انداختــه بسيــار جدا
غير آن مه كه «هلالي» به وصالش نرسيد
ما در اين بــاغ نديديم گل از خـــار ج
مگر طوبی بر امد در سرا بستان جان من
که بر هر شعبه ای مرغی شکر گفتار میبینم
مگر دنیا سر امد کاینچنین ازاد در جنت
می بی درد مینوشم گل بی خار میبینم
عجب دارم ز بخت خویش وهر دم در گمان افتم
که مستم یا بخوابم یا جمال یار میبینم
زمین بوسیده ام بسیار و خدمت کرده ام تا اکنون
لب معشوق میبوسم رخ دلدار میبینم
چه طاعت کرده ام یا رب که این پاداش میابم
چه خدمت کرده ام جانا که این مقدار میبینم
تویی یارا که خواب الوده بر من تاختن کردی
منم جانا که بخت خود چنین بیدار میبینم
چو خلوت در میان امد نخواهم شمع کاشانه
تمنای بهشتم نیست چون دیدار میبینم
کدامین لاله بویم چو مغزم عنبر اگین است
چه ریحانه دسته بندم چون جهان گلزار میبینم
ز گردون نعره میاید که اینک بو العجب کاری
که سعدی را ز روی دوست برخوردار میبینم
غلام همـت دهقان و دست و بيـل ويم
كه شاخ رز بنشاندست و بيخ غم كنده
مـرا چه غم كه ملامت كنند مدعيـان
محيط كـي به دهان سگان شود گنده
مشو به طاعت بي طوع خويشتن مغرور
كـه بر اراده مـا مي كند قضــا خنـده
مگــر عنايت حــق دستيار ما باشد
به يمـن طالع فيـروز و بخت فرخنـده
غنيمت است به جان جرعه يي وتا يابي
به جز نزاري و مشنو كه نيست ارزنـده