تبليغاتX
مهمانی ماه
ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
 
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:56  توسط معز  | 

نه عادلانه زیبا بود....
نه عادلانه زیبا بود
جهان
پیش از آن که ما به صحنه بر آییم.
به عدل دست نایافته اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد.
بوسه
لب را با لب
در ایسن سکوت
در این خاموشی گویا
گویاتر از هرآنچه شگفت انگیزتر کرامت آدمی به شمار است
در رشته ی بی انتهای معجزتی که اوست...
در این اعتراف خاموش،
در این "همان"
که تواند در میان نهاد
با لبی
لبی
بی وساطت آنچه شنودن را باید
آن احساس عمیق امان، در این پیرانه سر
که هنوز
پرواز در تداوم آن است
هم از آن گونه کز آغاز:
رابطه ای معجز آیت
از یقینی که در آن آشیان گذشت
در پایان این بهاران
تا گمانی که به خاطری گذرد
در آغاز یکی خزان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:31  توسط معز  | 

مرا گویی که رایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان​ها
نمی​ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
مز من یکتا دو تایی من چه دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4  توسط معز  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط معز  | 

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:15  توسط معز  |