تبليغاتX
مهمانی ماه
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

عاشق چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

آیین تقوا ما نیز دانیم
اما چه چاره با بخت گمراه

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:25  توسط معز  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:28  توسط معز  | 

از متاع عاريت بر خود دكاني چيده ام
وام خود خواهد زمن هر دم طلبكاري جدا

تا شدم بي عشق، مي لرزم به جان خويشتن
هيچ بيماري نگردد از پرستاري جدا

چون گنه كاري كه هر ساعت ازو عضوي برند
چرخ سنگين دل كند هر دم ز من ياري جدا

تكيه بر پيوند جسم و جان مكن «صائب» كه چرخ
اين چنين پيوندها كردست بسياري جدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:23  توسط معز  | 

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد

سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد

وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد

سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد

مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد

حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد

غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد

این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد

هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد

تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط معز  | 


پروانه ای از عشق و ناكامی نشانه
ای یادگار عاشقی در این زمانه

در شعله می سوزد پرت  پروا نداری
پروای جان در حسرت فردا نداری

سودا مكن جان در بهای آشنایی
دیگر ندارد آشنایی ها بهایی

پروانه این دل ها دگر دردآشنا نیست
در بزم مستان هم، دگر شور و صفا نیست

پروانه دیگر باده ها مستی ندارد
جز اشك حسرت، ساغر هستی ندارد

 پروا كن از آتش كه می سوزد پرت را
یك دم نسیمی می برد خاكسترت را

پروانه آن شمع امید شام تارت
آخر سحرگه می شود شمع مزارت

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:52  توسط معز  | 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

ای جان جان اي جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:54  توسط معز  | 

سوختی جانم چه می‌سازی مرا
بر سر افتادم چه می‌تازی مرا

در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک
بوک بر گیری و بنوازی مرا

لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد
بر نخیزم گر بیندازی مرا

بنده‌ی بیچاره گر می‌بایدت
آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانه‌ی شمع رخت
همچو شمعی چند بگدازی مرا

گرچه با جان نیست بازی درپذیر
همچو پروانه به جانبازی مرا

تو تمامی من نمی‌خواهم وجود
وین نمی‌باید به انبازی مرا

سر چو شمعم بازبر یکبارگی
تا کی از ننگ سرافرازی مرا

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازی مرا

تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای
کرد صبح آغاز غمازی مرا

چو ز تو آواز می‌ندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:1  توسط معز  |