تبليغاتX
مهمانی ماه
چه گویم، چه ها دیده ام سال ها
اسیرانه نالیده ام سال ها

کلامی پسند دلم ای دریغ
نه گفتم، نه بشنیده ام سال ها

من آن شمع خود سوز زندانیم
که دزدانه تابیده ام سال ها

چو ابر پریشان در کوهسار
چه بیهوده باریده ام سال ها

در این بوستان درخور آتش است
گیاهی که من چیده ام سال ها

زبی مقصدی چون یکی گردباد
به هر سوی گردیده ام سال ها

ز لب های من خنده هرگز مجوی
من این سفره برچیده ام سال ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 2:8  توسط معز  | 

اي به تو آرزوي من بيشتر از جفاي تو
سر برود ولي ز سر كم نشود هواي تو

دشمن و دوست گو بكن هر غرضي كه ممكنست
جور همه جهانيان من بكشم براي تو

باقي عمر بر درت سر بنهم به بندگي
ناكسم ار نطق زنم مختلف رضاي تو

مونس من خيال تو دولت من وصال تو
قبله من جمال تو كعبه من سراي تو

از در تو كجا روم آري اگر ترا كسي
هست بجاي من مرا نيست كسي بجاي تو

بر سر آب و آتشم از دل و ديده رحم كن
باد نفاق در سرم نيست به خاك پاي تو

ظاهر اگر نمي كني ميل به دوستي م
روشني يي به خاطرم مي رسد از صفاي تو

دست به دوستي زدم از تو مدد به همتي
حاجت من برآيد از معجزه دعاي تو

گفت نزاريا بكش بار جفا كه عاقبت
شاخ اميد بردهد از اثر وفاي تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:47  توسط معز  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديدعطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:24  توسط معز  | 

من مبتلای عشق و دلم دردمند توست
از پای تا سرم همه صید کمند توست

زلف بلند توست که افتاده تا به ساق
یا ساق فتنه از سر زلف بلند توست

ای شهسوار عرصه سرمد رکاب زن
مُلک وجودْ نعل بهای سمند توست

طی طریق یار نکردست غیر یار
ای دُرّ شاهوار بگوشم ز پند توست

بگشای لب که زنده شود جانِ دل مرا
شور سر از هوای لب نوشخند توست

کردی پسند سینه ما را و در سرای
جان و دلی است بهر نثار ار پسند توست 

این چون و چند دل همه در عشق و دوستی
از حسن بی‏نهایت بی چون و چند توست 

بی قند توست تلخ دهان دل نفاق
شیرین مذاق اهل حقیقت ز قند توست 

روی تو آتش من و عین کمال را
در آتش تو جان و دل من پسند توست 

گفتی ز عشق ره به سلامت بری ز درد
عشق تو در دل است و دلم دردمند توست 

از دست حادثات به دل می‏برم پناه
کاین دار امن خانه دور از گزند توست 

از هر چه هست نیست صفا را به جز دلی
و آن نیز عمرهاست گرفتار بند توست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:48  توسط معز  | 

خانه ام ابری ست...
یکسره روی زمین ابری ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می پیچد..
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من


آی نی زن!
که ترا آوای نی برده است دور از ره ..کجایی؟


خانه ام ابری ست ...
اما ابر بارانش گرفته است
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم..
من به روی آفتابم


می برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است..

و به ره نی زن
که دایم می نوازد نی..
در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارد اندر پیش...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:20  توسط معز  | 

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی
و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این
مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید

سبوی می چه می‌جویی دهانش را چه می‌بویی
تو پنداری که او چون تو از این خمار می‌آید

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره
چه نقصان حشمت مه را که بی‌دستار می‌آید

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل
از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می‌آید

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش
که او در حلقه مستان چنین بسیار می‌آید

گلستان می‌شود عالم چو سروش می‌کند سیران
قیامت می‌شود ظاهر چو در اظهار می‌آید

همه چون نقش دیواریم و جنبان می‌شویم آن دم
که نور نقش بند ما بر این دیوار می‌آید

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می‌گردد
گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می‌آید

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من
ز شرم آن پری چهره به استغفار می‌آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:42  توسط معز  | 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:28  توسط معز  | 

دريغ
بي شكوه و غريب و رهگذرند
يادهاي دگر، چو برق و چو باد

ياد تو پرشكوه و جاويد است
و آشناي قديم دل، اما
اي دريغ! اي دريغ! اي فرياد
با دل من چه مي تواند كرد يادت؟
اي یاد من ز دل برده

من گرفتم لطيف،‌ چون شبنم
هم درخشان و پاك، چون باران
چه كنند اين دو، اي بهشت جوان
با يكي برگ پير و پژمرده ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:37  توسط معز  | 

خیز که امروز جهان آن ماست
جان و جهان ساقی و مهمان ماست

در دل و در دیده دیو و پری
دبدبه فر سلیمان ماست

رستم دستان و هزاران چو او
بنده و بازیچه دستان ماست

بس نبود مصر مرا این شرف
این که شهش یوسف کنعان ماست

خیز که فرمان ده جان و جهان
از کرم امروز به فرمان ماست

زهره و مه دف زن شادی ماست
بلبل جان مست گلستان ماست

کاسه ارزاق پیاپی شده‌ست
کیسه اقبال حرمدان ماست

شاه شهی بخش طرب ساز ماست
یار پری روی پری خوان ماست

آن ملک مفخر چوگان و گوی
شکر که امروز به میدان ماست

آن ملک مملکت جان و دل
در دل و در جان پریشان ماست

کیست در آن گوشه دل تن زده
پیش کشش کو شکرستان ماست

خازن رضوان که مه جنت‌ست
مست رضای دل رضوان ماست

شور درافکنده و پنهان شده
او نمک عمر و نمکدان ماست

گوشه گرفتست و جهان مست اوست
او خضر و چشمه حیوان ماست

چون نمک دیگ و چو جان در بدن
از همه ظاهرتر و پنهان ماست

نیست نماینده و خود جمله اوست
خود همه ماییم چو او آن ماست

بیش مگو حجت و برهان که عشق
در خمشی حجت و برهان ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:10  توسط معز  |