ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا
من که یکبار به وصلت نرسیدم همه عمر
چون توانم که شوم از تو به یکبار جدا
حسن تو دیر نماند چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شداز خار جدا
نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست
همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کان چه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست
هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست
هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست
سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست
همه دانند که سودازده ی دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست
التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد میبرد شیوه بیوفایی
دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودهست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
زندگی ساده تر از اونه که ما
بتونیم رو قلبمون پا بذاریم!
با دروغ تا آخر دنیا بریم...
همه ی آدمارو جا بذاریم!
دنیای مااااااااا
نه سپید ...نه سیاه
آدماشم همه خاکستریین!
بعضیا فکر میکنن،اولیین.......
اما!
(یکی مونده به آخریین!)
آخ که میشه با هر شب چشم تو
صد تا آسمون رنگ رویا کرد
صد تا آسمون رنگ رویاها رو می شه
با یه اشکت غرق دریا کرد
غرق دریای عشق تو شد
دلی که تشنه مثل کویره
تشنه ی کویر
بوی دریا رو با یاد تو می گیره
اسب باد رو زین کن
حالا که دل من و تو پر تب کوچه
اسب نازنینم تو این شهر شلوغ گم شدم ته کوچه
عاشق تو که باشم
زندگی چه ساده است
تو غروب بیابون
آسمون ته جاده است
قصّه ی سفر
رفتن و رفتن
با پای پیاده است
اسب باد ر و زین کن
حالا که دل من و تو پر تب کوچه
اسب نازنینم تو این شهر شلوغ گم شدم ته کوچه
عاشق تو که باشم
زندگی چه ساده است
تو غروب بیابون
آسمون ته جاده است
قصّه ی سفر
رفتن و رفتن
با پای پیاده است