تبليغاتX
مهمانی ماه
ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم

می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت
ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم

چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم
در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم

هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم
وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم

بشنو خبر بابل و افسانه وایل
زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم

معذور همی​دار اگر شور ز حد شد
چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم

آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم
چون دست بشویی ز من انگشت گزانم

آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم

وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم

وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی
من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم

در روزن من نور تو روزی که بتابد
در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم

این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو
تا بازنیابد سبب اندیش نشانم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:47  توسط معز  | 


در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد
روي درياي هراس انگيز
و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز
 و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج
مي زند بالاي هر بام و سرائي موج
و عبوس ظلمت خيس شب مغموم
ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد،
مي كشد ديوانه واري
در چنين هنگامه
روي گام هاي كند و سنگينش
پيكري افسرده را خاموش.
مرغ باران مي كشد فرياد دائم:
- عابر! اي عابر!
جامه ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به زير لب چنين مي گويد عابر:
- آه!
رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت و گو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.
***
اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي زند فرياد:
- عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي گوئي؟
ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:
- خانه ام، افسوس!
بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.
***
رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
وپس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...

 مرغ باران مي دهد آواز:
- اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر مي گريد
باد مي گردد
و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:
- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان  قير نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه  مظلم خيزاب هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده ست؟
مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر باجست و جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست!
***
اندر سرماي تاريكي
كه چراغ مرد قايقچي به پشت پنجره افسرده مي ماند
و سياهي مي مكد هر نور را در بطن هر فانوس
و زملالي گنگ
دريا
در تب هذيانيش
با خويش مي پيچد،
وز هراسي كور
پنهان مي شود
در بستر شب
باد،
و ز نشاطي مست
رعد
از خنده مي تركد
و ز نهيبي سخت
ابر خسته
مي گريد،-
در پناه قايقي وارون پي تعمير بر ساحل،
بين جمعي گفت و گوشان گرم،
شمع خردي شعله اش بر فرق مي لرزد.
ابر مي گريد
باد مي گردد
وندر اين هنگام
روي گام هاي كند و سنگينش
باز مي استد ز راهش مرد،
و ز گلو مي خواند آوازي كه
ماهيخوار مي خواند
شباهنگام
آن آواز
بر دريا
پس به زير قايق وارون
با تلاشش از پي بهزيستن، اميد مي تابد به چشمش رنگ.
***
مي زند باران به انگشت بلورين
ضرب
با وارون شده قايق
مي كشد دريا غريو خشم
مي كشد دريا غريو خشم
مي خورد شب
بر تن
از توفان
به تسليمي كه دارد
مشت
مي گزد بندر
با غمي انگشت.
تا دل شب از اميد انگيز يك اختر تهي گردد.
ابر مي گريد
باد مي گردد...
*****

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:34  توسط معز  | 

یه شب خواب چشمامو بی خبر برد
به دنیایی از اینجا ساده تر برد

به دنیای گل و نور و ترانه
میون لحظه های عاشقانه

تو تنها دلخوشی تنها امیدی
تو حرفی که نمی گفتم شنیدی

تو با من بودی و من بی تو افسوس
تو خورشیدی و من دنبال فانوس

تو رقص ماه و خورشید و ستاره
خودم رویاتو می دیدم دوباره

میون خواب و بیداری نشستم
هنوزم پیش چشمای تو هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:56  توسط معز  | 

ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان بتن ببینی مشغول کار اوشو
هر قبله ای که بینی بهتر زخود پرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیمار اندرین رو بهتر ز تندرستی

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکیست جستی

تا فضل وعقل بی معرفت نشینی
یک نگته ات بگویم خود را مبین که رستی

در آستان جانان از آسمان نیندیش
کز اوج سر بلندی افتی بخاک پستی

خارا چه جان بکاهد گل عذر آن بخواند
سهل است تلخی می در جنب زوق مستی

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی در از دستی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:48  توسط معز  | 

طلوع

چشم صنوبران سحر خيز

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !

***

هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان  و قلب جهان، تند مي تپيد

دنيا،

در انتظارمعجزه ... :

خورشيد مي دميد !

*****

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:6  توسط معز  | 

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سيم برم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چيز دگر ار خواهی چيز دگرم آمد

آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان يوسف سيمين بر ناگه ببرم آمد

امروز به از دينه ای مونس ديرينه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

آنکس که همی جستم دی من بچراغ او را
امروز چو تنگ گل، بر رهگذرم آمد

دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورويان نادر کمرم آمد

آن باغ و بهارش بين وان خمر خمارش بين
وان هضم و گوارش بين چون گلشکرم آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حيات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

امروز سليمانم کانگشتريم دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
يارب چه سعادتها که زين سفرم آمد

وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد

وقتست که در تابم چون صبح درين عالم
وقتست که بر غرم چون شير نرم آمد

بيتی دو بماند اما بردند مرا جانا
جايی که جهان آنجا بس مختصرم آمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:12  توسط معز  | 

نظر


کس در نظر نیآرد رخسار خوب ما را
زیرا که کس نیآرد اندر نظر خدا را

ماییم در دو عالم سرچشمه ی الهی
معلوم باشد این دم رندان آشنا را

ای بی خبر ز معنی در خویشتن سفر کن
در خاکدان دنیی این گوهر بقا را

جام جهان نما را از این و آن چه جویی
از خویشتن طلب کن جام جهان نما را

گویی خدا نباشد در نشو و در نمایی
عین خدای می دان این نشو و این نما را

رندی و بی نوایی بگزین که در دو عالم
کبر و منی نباشد رندان بی نوا را

گر بگذری نعیمی از خود به چشم معنی
در هر شیئی که باشی، بینی یقین خدا را


ای مردمان‌، ای دوستان، خدارا...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:4  توسط معز  |