تبليغاتX
مهمانی ماه
من طربم طرب منم زهره زند نوای من
عشق میان عاشقان شیوه کند برای من

عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود
فاش کند چو بی​دلان بر همگان هوای من

ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من

من سر خود گرفته​ام من ز وجود رفته​ام
ذره به ذره می زند دبدبه فنای من

آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد
دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من

یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من

تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من

باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل
نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من

ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو
تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من

بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را
بر کف پیر من بنه از جهت رضای من

گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
بال و پری گشادمش از صفت صفای من

پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
نیست در آن صفت که او گوید نکته​های من

ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم
راح بود عطای او روح بود سخای من

باده تویی سبو منم آب تویی و جو منم
مست میان کو منم ساقی من سقای من

از کف خویش جسته​ام در تک خم نشسته​ام
تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من

شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد
غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:29  توسط معز  | 

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:49  توسط معز  | 

 اندوه تنهايي

پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه هم دستي
دانه ي اندوه مي كارد

مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته

غنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر،اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد،بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسوس سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من،نقش خوابي بود

 
اي خدا...بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را.
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟

ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب!افسرد

بعد از او ديگر چه مي جويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم

پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي كارد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:29  توسط معز  | 

 اندوه تنهايي


پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه هم دستي
دانه ي اندوه مي كارد

مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي

چون نهالي سست مي لرزد
روحم از سرماي تنهايي
مي خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي

ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق،اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام،از عشق هم خسته

غنچه ي شوق تو هم خشكيد
شعر،اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب دردآلود
جان من بيدار شد،بيدار

بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسوس سرابي بود
آنچه مي گشتم به دنبالش
واي بر من،نقش خوابي بود

 
اي خدا...بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را.
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟

ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من!
اي دريغا،در جنوب!افسرد

بعد از او ديگر چه مي جويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم

پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه ي اندوه مي كارد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 14:27  توسط معز  | 

چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟

دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:30  توسط معز  | 

عید نمای عید را ای تو هلال عید من
گوش بمال ماه را ای مه ناپدید من

بود من و فنای من خشم من و رضای من
صدق من و ریای من قفل من و کلید من

اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من
دوزخ من بهشت من تازه من قدید من

جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود
لایق تو کجا بود دیده جان و دید من

پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان
ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من

ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو
چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من

جسم چو خانقاه جان فکرت​ها چو صوفیان
حلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من

دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنم
تا که بگوییم تویی حاضر و مستفید من

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:49  توسط معز  | 

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
برگیر و دهل می​زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون
کان معتمد سدره از عرش مجید آمد

عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی
کان خوبی و زیبایی بی​مثل و ندید آمد

زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش
تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد

عید آمد و ما بی​او عیدیم بیا تا ما
بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد

زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد
زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو
رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد

غم​هاش همه شادی بندش همه آزادی
یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
 
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم
جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد

بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:42  توسط معز  | 

همه گویند که : تو عاشق اویی
گر چه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم ، یارب
نکند راست بگویند ؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:34  توسط معز  | 

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان وی مطربان دف شما پر زر کنم

باز آمدم باز آمدم از پيش آن يار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم ديدی که ناسوتی شدم
دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم من دُرِّ شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين ما را بچشم سر ببين
آنجا بيا مارا ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم
من  گوهر کانی بدم کاينجا به ديدار آمدم

يارم به بازار آمدست چالاک و هشيار آمدست
ورنه  ببازارم چه کار وي را  طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی نظر در کل  عالم کی کنی
کاندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:16  توسط معز  | 

پشتم قوی به فضل خدای است و طاعتش
تا دررسم مگر به رسول و شفاعتش

پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش

با آل او روم سوی او هیچ باک نیست
برگیرم از منافق ناکس شناعتش

دین خدای ملک رسول است و، خلق پاک
امروز امتان رسولند و رعیتش

گر سوی آل مرد شود مال او چرا
زی آل او نشد ز پیمبر شریعتش؟

بر بنده‌ی تو طاعت تو نیست نیم از انک
پیغمبر تو راست ز طاعت بر امتش

گفتت که بنده را تو به بی‌طاعتی مکش
وانگه نکشتت ار تو نبودی به طاعتش

اندر حمایتی تو ز پیغمبر خدای
مشکن حمایتش که بزرگ است حمایتش

پیغمبر است پیش رو خلق یکسره
کز قاف تا به قاف رسیده است دعوتش

آل پیمبر است تو را پیش رو کنون
از آل او متاب و نگه‌دار حرمتش

فرزند اوست حرمت او چون ندانیش
پس خیره خیر امید چه داری به رحمتش؟

آگه نه‌ای مگر که پیمبر کرا سپرد
روز غدیر خم ز منبر ولایتش؟

آن را سپرد کایزد مر دین و خلق را
اندر کتاب خویش بدو کرد اشارتش

آن را که چون چراغ بدی پیش آفتاب
از کافران شجاعت پیش شجاعتش

آن را که همچو سنگ سر مره روز بدر
در حرب همچو موم شد از بیم ضربتش

آن را که در رکوع غنی کرد بی سال
درویش را به پیش پیمبر سخاوتش

آن را که چون دو نام نهادش رسول حق
امروز نیز دوست سوی خلق کنیتش

آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند
زیرا که از رسول خدای است نسبتش

آن را که کس به جای پیمبر جز او نخفت
با دشمنان صعب به هنگام هجرتش

آن را که مصطفی، چو همه عاجز آمدند،
در حرب روز بدر بدو داد رایتش

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:45  توسط معز  |