تبليغاتX
مهمانی ماه
امشب دلم آرزوی تو دارد .
نجواکنان و بی آرام ، خوش ، با خدایش ،
می نالد و گفت و گوی دارد .

- تو آنچه در خواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو آنچه در قصرها خوانند
تو آنچه بی اختیارند پیشش
خواهند و نامش ندانند –

امشب دلم آرزوی تو دارد .

دل آرزوی تو ، و آنگاه
این بستر ِ تهمت آغشته چشم در راه
بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد !

- بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ .
دل زنده ، تن شعله شوق
هولی نه ، شرمی نه از هیچ
بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کام و شب زنده داری –

ای گفت و گوی دلم با تو ، وز تو
تو رو ح روییدنی ، سِحر سبز جوانه
تو در خزان ِ غم آلود ِ زندان
چون صد سبو سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را _ چه تاریک ! _
آیینه روشن ِ بی غباری
ای لحظه ها از تو ناب ِ سعادت
ای زندگی با تو پر شور و شیرین
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت .

تو راز آنی ، تو جان ِ جمالی
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی
یک لحظه ساده بی ملالی
ای آبی ِ روشن ، ای آب .
تو نوش ِ آسایشی ، ناز ِ لذت ،

ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط معز  | 


ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت

ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط معز  | 

ای عاشقان٬ ای عاشقان پيمانه‌ها پر خون کنيـد
وز خون دل چون لاله ها رخساره‌‌ها گلگون کنيــد

آمد يکی آتـش سوار٬ بيـرون جهيـد از ايـن حصـار
تا بردمد خورشيــد نو شب را ز خود بيـرون کنيــد

آن يــوسف چــون ماه را از چاه غـم بيـرون کشيد
در کلبهء احزان چرا ايــــــن نالـــــهء محزون کنيـــد

از چشم ما آيــيـــنه‌ای در پيـــــش آن مه‌رو نهيــد
آن فتنهء فتــــانه را بر خويـــــشتن مفتون کنيـــــد

ديوانه چون طغيـــــــان کند زنجيــر و زندان بشکند
از زلف ليـــلی حلقه‌ای در گــــردن مـــجنون کنيــد

ديدم به خواب نيمه‌شب خورشيد و مه را لب‌به‌لب
تعبير اين خوابِ عجب٬ ای صبح‌خيزان٬ چون کنيد؟

نوری برای دوستــان٬ دودی به چــشم دشمنـان!
من دل بر آتش مــی‌نهم٬ اين هيمه را افـزون کنيد

زين تخت و تاج سرنگون تا کی رود سيـلاب خون؟
اين تخـــت را ويــران کنيد٬ اين تاج را وارون کنيــــد

چنديـــن که از خم در سبو خــون دل ما مــــی‌رود
ای شاهدان بزم کيــــن پيمانـــه‌ها پر خون کنيـــد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط معز  | 

جاری شد ساغر شب از رخ مهتاب
می پیچد بوی خزان بر دل بیتاب

شام من بی تو بی سحر مانده
داغ من بی تو بی شرر مانده

دلخسته از شب، افتاده از پا
کی می رسد باز، میلاد فردا

خاکستر عشق بر سینه برجاست
ققنوسی از نور در سایه پیداست

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:27  توسط معز  |