تبليغاتX
مهمانی ماه
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
 که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد

ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد

ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:44  توسط معز  | 

اندک اندک جمع مستان می رسنـــد
اندک اندک می پرستان می رسنـــد

دلنوازان ناز  نازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می رسنـــد

اندک اندک زين جهان هست و نيست
نيستان رفتند  و هستان می رسنـــد

جمله دامنهای پر زر همچو کان
از برای تنگ دستان می رسنـــد

لاغران خسته از مرعای عشــق
فربهان و تندرستان می رسنـــد

جان پاکان چون شعاع آفتــاب
از چنان بالا  به پستان می رسنـــد

خرم آن باغی که بهر مريــمان
ميوه های نو زمستان می رسنـــد

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:32  توسط معز  | 

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم

آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:5  توسط معز  | 

ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید

آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نار شب را ز خود بیرون کنید

آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه ی احزان چرا این ناله ی محزون کنید

از چشم ما آئینه ای در پیش آن مه رو نهید
آن فتنه ی فتانه را بر خویشتن مفتون کنید

دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای بر گردن مجنون کنید

دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید

نوری برای دوستان دودی به چشم دشمنان
من دل بر آتش می نهم، این هیمه را افزون کنید

زین تخت و تاج سر نگون، تا کی رود سیلاب خون
این تخت را ویران کنید، این تاج را وارون کنید

چندین که از خم در سبو خون دل ما می رود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پرخون کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:47  توسط معز  | 

سوختی جانم چه می‌سازی مرا
بر سر افتادم چه می‌تازی مرا

در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک
بوک بر گیری و بنوازی مرا

لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد
بر نخیزم گر بیندازی مرا

بنده‌ی بیچاره گر می‌بایدت
آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانه‌ی شمع رخت
همچو شمعی چند بگدازی مرا

گرچه با جان نیست بازی درپذیر
همچو پروانه به جانبازی مرا

تو تمامی من نمی‌خواهم وجود
وین نمی‌باید به انبازی مرا

سر چو شمعم بازبر یکبارگی
تا کی از ننگ سرافرازی مرا

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازی مرا

تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای
کرد صبح آغاز غمازی مرا

چو ز تو آواز می‌ندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط معز  | 


هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن

گر چه به باغ ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:58  توسط معز  | 

وداع شهريار با حافظ شيرازي

به توديع تو جان ميخواهد از تن شد جدا ، حافظ
به جان كندن وداعت ميكنم حافظ ، خداحافظ

ثناخوان توام تا زنده ام ، اما يقين دارم
كه حق چون تو استادي نخواهد شد ادا، حافظ

من از اول كه با خوناب اشك دل وضو كردم
نماز عشق راهم باتو كردم اقتدا ، حافظ

هم از چاهم دراوردي ، و هم راهم نشان دادي
كه هم حبل المتين بودي و هم نورالهدي ، حافظ

تو صاحب خرمني و من گدائي خوشه چين اما
به انعام تو شايستن نه حد هر گدا حافظ

به شعري كز تو در آغاز فصل كودكي خواندم
به گوش جان هنوزم از خدا آيد ندا حافظ

به روي سنگ قبر تو نهادم سينه اي سنگين
دو دل باهم سخن گفتند بي صوت و صدا حافظ

در اينجا جامه شوقي قبا كردن نه درويشي ست
تهي كن خرقه ام از تن كه جان بايد فدا حافظ

تو عشق پاكي و پيوند حسن جاودان داري
نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

سخن را گر همه يك جمله دستوري انگاريم
تو و سعدي خبر بوديد و باقي مبتدا حافظ

هر آنكو زنگ غم دارد بدل از غمزه خوبان
تو بزدائي غمش از دل بسازي غمزدا حافظ

مگو دل ميكنم از تو ، بيا مهمان براه انداز
كه با حسرت وداعت ميكنم حافظ ، خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:34  توسط معز  | 

دل جز به غم عشق، گرفتار ندیدم
غیر از تو من ای گل، گل بی خار ندیدم

بسیار سخن ها که شنیدم همه ی عمر
 اما چو کلام تو، گوهر بار ندیدم

هرجا گرهی باز شد از مشکل مردم
چون دست توانای تو در کار ندیدم

تو یوسف دورانی و هر چند که جستم
مانند تو من در همه بازار ندیدم

بهر دل سرگشته خود در همه عالم
شایسته چو تو مونس و غمخوار ندیدم

ویرانه ی دل بهر عمارت به تو دادم
زیرا که نکوتر ز تو معمار ندیدم

من نور خدا را به جز اندر رخ ماهت
در هیچ جمال و رخ و رخسار ندیدم

ره تا به خداوند برم عاقبت کار
راهی چو ره مهر تو هموار ندیدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:18  توسط معز  | 

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه ی اول،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین،
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،
گردش این چرخ را
وارونه، بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران لیلی نازآفرین را
کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم مشوّش عارف و عامی، زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کُش،
به جز اندیشه ی عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؛
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگر نه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل و فرزانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:16  توسط معز  | 

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم گفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:1  توسط معز  | 

دلسرد

قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل: هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمناک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط معز  | 

از آتش عشق در جهان گرمی ها
وز شیر جفاش در وفا نرمی ها

زان ماه که خورشید از او شرمنده ست
بی شرم بود مرد چه بی شرمی ها

************************

این آتش عشق می پزاند ما را
هر شب به خرابات کشاند ما را

با اهل خرابات نشاند ما را
تا غیر خرابات نداند ما را

*************************

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:3  توسط معز  | 

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی

جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی

"وفا تا پای جان" این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی

چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟

تو زندانبان من بودی و من زندانیت، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو همزندان من بودی

عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی

در این زندان من از خون دل خود آب می خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط معز  | 

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا

درسینه ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل
باقی بهانه ست و دغل کین علت آمد وان دوا

ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده
گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا

این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا

تدبیر صد رنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
واندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لایری

می مال پنهان گوش جان می نه بهانه بر کسان
جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا

خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:11  توسط معز  | 


آتشی ز کاروان جدا مانده
این نشان ز کاروان به جا مانده

یک جهان شرار تنها
مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد

سوزد از جفای دوران
فتنه و بلای طوفان
فنای او خواهد
به سوی او تازد

من هم ای یاران تنها ماندم
آتشی بودم برجا ماندم

با این گرمی جان در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم؟

با این جان لرزان
با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم؟

می سوزم با بی پروایی
می لرزم بر خود از این تنهایی

آتشی خو هستی سوزم
شعله جانی بزم افروزم
بی پناهی محفل آرا
بی نصیبی تیره روزم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ره ز که پرسی؟چه کنی؟چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 0:51  توسط معز  | 


مرا با سوز جان بگذار و بگذر ، اسير و ناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق ، مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 دلی چون لاله بی داغ غمت نيست، بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر
 مرا با يک جهان اندوه جانسوز، توای نامهربان بگذار و بگذر

 دوچشمی را که مفتون رخت بود، کنون گوهر فشان بگذار و بگذر
در افتادم به گرداب غم عشق ،مرا در اين ميان بگذار و بگذر

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 9:53  توسط معز  | 

She calls out to the man on the street
"Sir, can you help me?
It's cold and I've nowhere to sleep,
Is there somewhere you can tell me?"

He walks on, doesn't look back
He pretends he can't hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it's another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it's just another day for you,
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she's been crying
She's got blisters on the soles of her feet
Can't walk but she's trying

Oh think twice...

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that she's been there
Probably been moved on from every place
'Cos she didn't fit in there

Oh think twice...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:31  توسط معز  | 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:40  توسط معز  | 


دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 0:1  توسط معز  | 

ترک آزارم نکردی؟ ترک دیدارت کنم
آتش اندازم به جانت بسکه آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی
آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن، تو خارم کرده ای
همچو خاری در میان گلرخان خارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم، بی خریدارت کنم

بعد از این، لاف صفا و مهر با مردم نزن
خلق را آگاه از طبع ریاکارت کنم

ای سبکسر، دوست می داری سبکسرتر ز خویش
باخبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گویم که هستی وین زبان بازی ز چیست
تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:19  توسط معز  | 


سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
 بادت اندر هر دو گيتي بر قرار و بر دوام

سال خرم، فال نيکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقي، تخت عالي بخت رام

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:28  توسط معز  | 

گر در یمنی چه با منی بیش منی
گر بیش منی نه  با منی در یمنی

من باتو چه سازم ای نگار یمنی
خود در عجبم که من توام  یاتو منی

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط معز  |