I saw God in you again today
There in the gentle touch of your hand
I saw Him in your bright smile
Only God and I could understand
I saw God in children as they play
I see Him in teens and older folks too
He is there in a stranger's face
I see God where I go and what I do
I saw God in a baby's hand and smile
He was there in a beautiful rainbow
I saw Him in a quiet, calm stream
He is there when silent breezes blow
As friends walked down the street
Talking and laughing as friends do
I saw God in their kindness today
It was then I also thought of you
I saw God in the morning dew
He was there in the beauty of a flower
I saw Him as He created the sunset
I see Him every day and hour
اميد دل من كجايي
سحر شد چرا پس نيايي؟
چرا نيايي كه بي تو نالانم
آتش عشقت زد شرر به جانم
شب تارم مه رخشان تويي تو
به گلزارم گل خندان تويي تو
ز قلب بي تابم چه خواهي
به چشم بي خوابم نگاهي
بسیار سخن ها که شنیدم همه ی عمر
اما چو کلام تو، گوهر بار ندیدم
هرجا گرهی باز شد از مشکل مردم
چون دست توانای تو در کار ندیدم
تو یوسف دورانی و هر چند که جستم
مانند تو من در همه بازار ندیدم
بهر دل سرگشته خود در همه عالم
شایسته چو تو مونس و غمخوار ندیدم
ویرانه ی دل بهر عمارت به تو دادم
زیرا که نکوتر ز تو معمار ندیدم
من نور خدا را به جز اندر رخ ماهت
در هیچ جمال و رخ و رخسار ندیدم
ره تا به خداوند برم عاقبت کار
راهی چو ره مهر تو هموار ندیدم
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
تا چند کنی قصه ی اسکندر و دارا
ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر دروغ رنگ داشت شاید هر روز ده ها رنگین کمان در دهان ما نقش می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیز بود.
اگر عشق ارتفاع داشت، من زمین را در زیر پای خود داشتم.
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران می کردند.
اگر براستی خواستن توانستن بود محال بود وصال.
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد، تو که از کوله بار سنگین خویش می نالی و من شاید کمر شکسته ترین باشم.
اگر غرور نبود، چشم ها به جای لب ها سخن نمی گفتند و ما کلام دوستت دارم را در نگاه های گاه گاه جستجو نمی کردیم.
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم و شاید شبها در کنار هم در زیر نور ماه به خواب می رفتیم.
اگر زمان نبود با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان محبوس نمی کردیم.
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل همیشه سبز لبریز از نا باوری بودم.
اگر همه ثروت داشتند شاید، شاید دلها سکه را جای خدا نمی پرستیدند.
اگر مرگ نبود بی گمان همه کافر بودند.
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستم یا می خندیدم، و آری پیش از اینها مرده بودم اگر عشق نبود.
اگر کینه نبود، قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خوردهء توست، گیسوان تو را نوازش می کردم، و تو سنگی را که من به شیشه ات زدم را به یادگار نگه می داشتی.
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده می کرد، من بی گمان دوباره دیدنت را آرزو داشتم و تو هرگز ندیدن مرا، و براستی نمی دانم که خداوند کدامیک را می پذیرفت.
همچنان است كه بر آهن و سنگ
نقـش اخلاص توام بر سينه
هر كجا مهر و محبت باشد
درنگنجد سر مويي كينه
باده شـوق و شراب كهنه
آن حلال است و ليكن اين نه
مرغ دل در قفس سينه ما
دانه عشق خورد ني چينه
پوش ما هيچ تفاوت نكند
گر نسيج است اگر پشمينه
دوش بايد كه بود آماده
اگر ام روزي اگر دوشينه
نقد را باش كه سودت نكند
غيب فردايي و فوت دينه
ساقيا مي به نزاري مي ده
روز چه شنبه و چه آدينه
مي به سيمينه و زرينه مده
در سفالينه ده و چوبينه
گر زبر زير شود زير زبر
من و كنج خود و گنج سينه
آسمان بارد من آهسته نالم در نهان
تیر تاریک شبم در این مکان افتاده ام
بیوطن بی لانه بی کاشانه خاکستر شدم
تاب هجران را ندارم ناتوان افتاده ام
ناگزیر در شوره زاران من بسازم زنده گی
لاله ای داغداردور از بوستان افتاده ام
نا امید آزرده ازتقدیرخود من بوده ام
واژگون بختم از ذهن وزبان افتاده ام
استوار ایستاده ام درغربت و آواره گی
چون نسیم آشنا در بیکران افتاده ام
در سرود سرد(سیما) نغمه ای شادی کجا ست
من شعاع آفتاب از آسمان افتاده ام
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست!
آبرویم را نریزی، دل !
- ای نخورده مست -
لحظه دیدار نزدیک است
لیلای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان
زاهد چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی
با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی
این چرخه می چرخد بسی بهر حساب هر کسی
یک روز جبران می کند جوری که با ما می کنی
آشفته بازاری مکن ای دزد مادرزاد دل
صد حلقه می پیچی به هم تا یک گره وا می کنی
گه در تماشاخانه ی قسمت مرا بازی دهی
گه نقش های خویش را در من تماشا می کنی
شوق غالب شد و وجدم به خرابات افتاد
لاجرم ولوله در خلق به يكبار افتاد
حسن در مكتب عشق آمد و بر ليلي تاخت
سوز در سينـه مجنون گرفتار افتاد
يار سرمست به بازار برآمـد روزي
راز سربسته ما بر سر بازار افتاد
مكن اي دوست ملامت كه چو من بسياري
از عبادتكده ناگاه به خمـار افتاد
طعنه خلق و جفاي فلك و جور رقيب
همه سهل است اگر يـار وفادار افتاد
به قضا تن ده و بي فايده مخروش اي دل
همه تدبير بود بيهده چون كار افتاد
سر ازين ورطه نزاري نبري تن در ده
چاره اي نيست كه اين حادثه ناچار افتاد
بيا كه رايت صلح و صفا برافرازيم
به راه سعي و عمل، فكر برگ و ساز كنيم
بيا كه حرص دل و آز ديده را بكشيم
وجود، فارغ از انديشه و نياز كنيم
بسي به خانه نشستيم و دامن آلوديم
بيا رويم سوي مسجد و نماز كنيم
بگفت، كارشناسان به ما بسي خندند
اگر كه گوش به پند تو حيله ساز كنيم
ز توشه اي كه تو تعيين كني، چه بهره بريم
به خلوتي كه تو شاهد شوي، چه راز كنيم
رعايت از تو نديديم تا شويم ايمن
نوازشي نشنيديم، تا كه ناز كنيم
خود، آگهي كه چه كردي به ما، دگر مپسند
كه ما اشاره بدان زخم جانگداز كنيم
بلاي راه تو بس ديده ايم، به كه دگر
نه قصه اي ز نشيب و نه از فراز كنيم
دگر به كار نيايد گليم كوته ما
اگر كه پاي، ازين بيشتر دراز كنيم
خلاف معرفت و عقل، ره چرا سپريم
بروي دشمن خود، در چگونه باز كنيم
حديث روشن ظلم شما و ذلت ما
حقيقت است، چرا صحبت از مجاز كنيم
مده پندش که این دیوانه ی عشق
ز نیرنگ تو عاقل می گریزد
چنان موج هراسانی شب و روز
ز دریا و ز ساحل می گریزد
ز هر قیدی به جز بند محبت
بود هر چند مشکل می گریزد
هم از خصمان عاقل می هراسد
هم از یاران جاهل می گریزد
چه سازم با دل دیوانه خویش
ز من هم گاه این دل می گریزد
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی
چه کند چرخ فلک را؟ چه کند عالم شک را؟
چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد
بخدا ديو ملامـت برهد روز قيامت
اگر او مهر تــو دارد، اگر اقرار تــو دارد
بخدا حور و فرشته، بدو صد نور سرشته
نبرد سر، نپرد جان، اگر انکار تــو دارد
تو کيی؟ آنک ز خاکی تو و من سازی و گويی
نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد
ز بلا های معظم نخورد غم، نخورد غم
دل منصور حلاجی، که سر دار تــو دارد
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه
تو مپندار که آن مه غم دستار تــو دارد
بمر ای خواجه زمانی، مگشا هيچ دکانی
تو مپندار که روزی همه بازار تــو دارد
تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی
نه کليد در روزی دل طرار تــو دارد
بن هر بيح و گياهی خورد رزق الهی
که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد
طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن
همه وسواس و عقيله دل بيمار تــو دارد
نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد
نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد
چو کدو پاک بشويد ز کدو باده برويد
که سر و سينه پاکان می از آثار تــو دارد
خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها
که دل و جان سخنها نظر يار تــو دارد
بنما شمس حقايق تو ز تبريز مشارق
که مه و شمس و عطارد غم ديدار تــو دارد
نگارا، بیتو برگ جان که دارد؟
دل شاد و لب خندان که دارد؟
به امید وصالت میدهم جان
وگرنه طاقت هجران که دارد؟
غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت
دل درویش را مهمان که دارد؟
نیاید جز خیالت در دل من
بجز یوسف سر زندان که دارد؟
مرا با تو خوش آید خلد، ورنه
غم حور و سر رضوان که دارد؟
همه کس می کند دعوی عشقت
ولی با درد بی درمان که دارد ؟
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
چه انصاف است؟ چندین جان که دارد؟
مرا گویند: فردا روز وصل است
وگر طاقت هجران که دارد؟
نشان عشق میجویی، عراقی
ببین تا چشم خون افشان که دارد؟
جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان
آن نیست جای رندان با آن چکار ما را
گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند
می زاهدان ره را درد و خمار ما را
درمانش مخلصان را دردش شکستگان را
شادیش مصلحان را غم یادگار ما را
ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی
کز هرچه بود در ما برداشت یار ما را
آمد خطاب ذوقی از هاتف حقیقت
کای خسته چون بیابی اندوه زار ما را
عطار اندرین ره اندوهگین فروشد
زیرا که او تمام است انده گسار ما را
گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟
دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟
امروز دوتا از شعرهای ابتهاج رو براون می گذارم که با محمدرضا لطفی اجرا کرده
امیدوارم خوشتون بیاد
من درین گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ازین سخت سیاه، آنچنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
کور سویی زچراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندرین گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان، این چه رازیست
که هر بار بهار با عزای دل ما می آید
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
این چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید
ارغوان، پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر و از سواران خرامنده خورشید بپرس
کی براین دره غم میگذرند
ارغوان، خوشه خون
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان، نگران غم هم پروازاند
ارغوان، بیرق گلگون بهار، تو برافراشته باش!
شعر خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده من!
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم غم آموخت زمانه
این دیده ازآن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که درین بازی خونین
بازیچه ایام، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست که دراین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آنهمه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله دست و زبان است
خون می رود ازین دیده دراین کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است
ره مگردان و نگه دار همين پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن می نالی
من چه گويم که غريب است دلم در وطنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به چمن در فکنم؟
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه از اين باد بلاخيز که زد در چمنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوايی دارد
من زبی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو آری غزل سايه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
تو پيک خلوت رازى و ديده بر سر راهت
به مردمى نه به فرمان چنان بران که تو دانى
بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو دانى
من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روى کرامت چنان بخوان که تو دانى
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتى بکش چنان که تو دانى
اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقيقه ايست نگارا در آن ميان که تو دانى
يکيست ترکى و تازى در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانى
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحر خیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار، مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر، غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند
مرغان نظر باز سبک سیر فروغی
از دامگه خاک بر افلاک پریدند