تبليغاتX
مهمانی ماه

گر بیدل و بی‌دستم وزعشق تو پابستم
بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم

در مجلس حیرانی، جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی، آهسته که سرمستم

پیش آی دمی جانم! زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم! آهسته که سرمستم

ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان، آهسته که سرمستم

رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم

ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو، آهسته که سرمستم

از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم؟ آهسته که سرمستم

تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم، آهسته که سرمستم

هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم، آهسته که سرمستم

در مذهب بی‌کیشان بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان آهسته که سرمستم

ای صاحب صد دستان بی‌گاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:37  توسط معز  | 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:12  توسط معز  | 

بازگشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:25  توسط معز  | 

ز دلبرم که رساند نوازش قلمى
کجاست پيک صبا گر همي کند کرمى

قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمى است که بر بحر مي کشد رقمى

بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده هاست
 ز مال وقف نبينى به نام من درمى

حديث چون و چرا درد سر دهد اى دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى

طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن اى مرده دل مسيح دمى

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
 به آن که بر در ميخانه برکشم علمى

بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به يک پياله مى صاف و صحبت صنمى

دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايى بنوش نيش غمى

نمي کنم گله اى ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمى

چرا به يک نى قندش نمي خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانى از نى قلمى

سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط معز  | 

 

اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

*********************************


سر از دريا برون آورد خورشيد
چو گل، بر سينه دريا، درخشيد

شراري داشت، بر شعر من آويخت
فروغي داشت، بر روي تو بخشيد !

*********************************


نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغي داشتم، كردند خاموش،
خروشي داشتم، كردند تاراج ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:10  توسط معز  | 

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولى
وين دفتر بي معنى غرق مى ناب اولى

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتى افتاده خراب اولى

چون مصلحت انديشى دور است ز درويشى
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولى

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولى

تا بى سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقى در دست شراب اولى

از همچو تو دلدارى دل برنکنم آرى
چون تاب کشم بارى زان زلف به تاب اولى

چون پير شدى حافظ از ميکده بيرون آى
رندى و هوسناکى در عهد شباب اولى

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط معز  | 

هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن

گر چه به باغ ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن

بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط معز  | 

پيش از اينها فکر مي‌کردم خدا 
خانه‌اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه‌ها  
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه‌هاي برجش از عاج و بلور  
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکي از تاج او
هر ستاره، پولکي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان  
نقش روي دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنين خنده‌اش 
سيل و توفان ، نعره توفنده‌اش
دکمه پيراهن او، آفتاب 
برق تيغ خنجر او، ماهتاب
هيچکس از جاي او آگاه نيست  
هيچکس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي‌رحم بود و خشمگين 
خانه‌اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما ميان ما نبود
مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي‌گفتند: اين کار خداست
پرس و جو از کار او کاري خطاست
هرچه مي‌پرسي، جوابش آتش است
آب  اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، کورت مي‌کند
تا شدي نزديک، دورت مي‌کند
کج گشودي دست، سنگت مي‌کند
کج نهادي پاي، لنگت مي‌کند
تا خطا کردي، عذابت مي‌کند
در ميان آتش، آبت مي‌کند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي‌ديدم که غرق آتشم
در دهان شعله‌هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين
بر سرم باران گرز آتشين
محو مي‌شد نعرهايم، بي صدا
در طنين خنده‌ي خشم خدا ...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه مي‌کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن يک درس بود
سخت، مثل حل صدها مسئله
تلخ، مثل خنده‌اي بي‌حوصله
مثل تکليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر  
راه افتادم به قصد يک سفر

درميان راه، در يک روستا
خانه‌اي ديديم‌، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست ؟
گفت: اينجا خانه‌ي خوب خداست
گفت: اينجا مي‌شود يک لحظه ماند
گوشه‌اي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانه‌اش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانه‌ي او بي‌رياست
فرش‌هايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي‌کينه است  
مثل نوري دردل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني 
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشاني‌هاي اوست
حالتي از مهرباني‌هاي اوست
قهر او از آشتي، شيرين‌تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني مي‌دهد 
قهر هم با دوست، معني مي‌دهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم يک نشان از دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، ازمن به من نزديک‌تر
از رگ گردن به من نزديک‌تر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي‌توانم بعد از اين‌، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بي‌ريا
مي‌توان با اين خدا پرواز کرد
سفره‌ي دل را برايش باز کرد
مي‌توان درباره‌ي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت  
با دو قطره‌، صد هزاران راز گفت
مي‌توان با او صميمي حرف زد 
مثل ياران قديمي حرف زد
مي‌توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
مي‌توان مثل علف‌ها حرف زد
با زباني بي‌الفبا حرف زد
مي‌توان درباره هر چيز گفت
مي‌توان شعري خيال انگيز گفت..

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط معز  | 

بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته  

     
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی


بزن  این  زخمه  بر آن  سنگ  بر  آن  چوب      

              
بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی        

                    
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن               

       
لانه ی جغد نگر کاسه ی آن بربط سُغدی ز خموشی      

     
نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم            

         
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم    

     
نغمه ی تست بزن آنچه که ما زنده بدانیم  

                      
اگر این پرده بر افتد من وتو نیز نمانیم    

                       
اگر بمانیم و بگوییم همانیم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:46  توسط معز  | 


همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:59  توسط معز  | 

اي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي.
سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،‌و چناري كه به فكر،
و رواني كه پر از ريزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته زيست، و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد،‌ كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي در پنجه باد.
من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس!
هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر خاموش پيام!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:29  توسط معز  | 

نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم

هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم

در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم

این خسته دلم چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم

من کانده تو کشیده باشم
اندوه زمانه خوار دارم

در آب دو دیده از تو غرقم
و امید لب و کنار دارم

دل بردی و تن زدی همین بود
من با تو بسی شمار دارم

دشنام همی‌دهی به سعدی
من با دو لب تو کار دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:45  توسط معز  | 

یاس های سپید

هر بامدادگاه
با یاد روی تو
 گلهای یاس را
 پرواز می دهم
 به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
 که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
 ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
 بگشای سوی عشق
 که در آن دیار پک
یک خسته دگر در انتظار توست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:55  توسط معز  | 

بیکرانه

در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:54  توسط معز  | 

يکشب دلي به مسلخ خونم کشيد و رفت
ديوانه اي به دام جنونم کشيد و رفت

پس کوچه هاي قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت

تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سکونم کشيد و رفت

شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشيد و رفت

ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم کشيد و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط معز  | 

هواخواه توام جانا و مي دانم که مي دانى
که هم ناديده مي بينى و هم ننوشته مي خوانى

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى

بيفشان زلف و صوفى را به پابازى و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانى

گشاد کار مشتاقان در آن ابروى دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى

ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى

دريغا عيش شبگيرى که در خواب سحر بگذشت
ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى که درمانى

ملول از همرهان بودن طريق کاردانى نيست
بکش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى

خيال چنبر زلفش فريبت مي دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانى

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:27  توسط معز  | 

گفتی : غزل بگو ! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زنـد دلم بـه هـوای غـزل ، ولی

گیرم هوای پـر زدنـم هست  ، بال کو؟

گیـرم  بـه فـال نیک بگیـرم بـهـار را

چشم و دلـی بـرای تماشا و فـال کو؟

تقویـم چـار فـصـل دلـم را  ورق  زدم

آن برگـهـای سبز سـر آغاز سـال کو؟

رفتیم و پرسش دل مـا بی جواب  ماند

حال سـؤال و حوصلـه قیل و قال کو؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:8  توسط معز  | 


گوهر خود را هویدا کن کمال اینست و بس
خویش را در خویش پیدا کن کمال اینست و بس

چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران
خویش را اول مداوا کن کمال اینست و بس

پند من بشنو به جز با نقص شوم بد سرشت
با همه عالم مدارا کن کمال اینست و بس

چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن
هم به دست خویشتن واکن کمال اینست و بس

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:44  توسط معز  | 

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
...
من از میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش
 معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
.......
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن ....

من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:38  توسط معز  | 

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست 

نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست

همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کان چه من می‌نگرم بر دگری ظاهر نیست

هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست

هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست

هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست

سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست

همه دانند که سودازده ی دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست

گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست

گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست 

التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:1  توسط معز  |