در مجلس حیرانی، جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی، آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم! زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم! آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان، آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو، آهسته که سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم؟ آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم، آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم، آهسته که سرمستم
در مذهب بیکیشان بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمى است که بر بحر مي کشد رقمى
بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده هاست
ز مال وقف نبينى به نام من درمى
حديث چون و چرا درد سر دهد اى دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمى
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن اى مرده دل مسيح دمى
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
به آن که بر در ميخانه برکشم علمى
بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به يک پياله مى صاف و صحبت صنمى
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايى بنوش نيش غمى
نمي کنم گله اى ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمى
چرا به يک نى قندش نمي خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانى از نى قلمى
سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاى شبى و نياز صبحدمى
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را
*********************************
سر از دريا برون آورد خورشيد
چو گل، بر سينه دريا، درخشيد
شراري داشت، بر شعر من آويخت
فروغي داشت، بر روي تو بخشيد !
*********************************
نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون مي رود فرياد امواج .
چراغي داشتم، كردند خاموش،
خروشي داشتم، كردند تاراج ...
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتى افتاده خراب اولى
چون مصلحت انديشى دور است ز درويشى
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولى
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولى
تا بى سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقى در دست شراب اولى
از همچو تو دلدارى دل برنکنم آرى
چون تاب کشم بارى زان زلف به تاب اولى
چون پير شدى حافظ از ميکده بيرون آى
رندى و هوسناکى در عهد شباب اولى
گر چه به باغ ستاده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام
آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن
بوسف عمر من بیا تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن
درميان راه، در يک روستا
خانهاي ديديم، خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر، اينجا کجاست ؟
گفت: اينجا خانهي خوب خداست
گفت: اينجا ميشود يک لحظه ماند
گوشهاي خلوت، نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد
با دل خود، گفت و گويي تازه کرد
گفتمش، پس آن خداي خشمگين
خانهاش اينجاست؟ اينجا، در زمين؟
گفت: آري، خانهي او بيرياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بيکينه است
مثل نوري دردل آيينه است
عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
خشم، نامي از نشانيهاي اوست
حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آشتي، شيرينتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست، معني ميدهد
قهر هم با دوست، معني ميدهد
هيچ کس با دشمن خود، قهر نيست
قهر او هم يک نشان از دوستي است...
تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، ازمن به من نزديکتر
از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
ميتوانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بيريا
ميتوان با اين خدا پرواز کرد
سفرهي دل را برايش باز کرد
ميتوان دربارهي گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
ميتوان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سکوت آواز خواند
ميتوان مثل علفها حرف زد
با زباني بيالفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
ميتوان شعري خيال انگيز گفت..
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندست صدایی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه ی جغد نگر کاسه ی آن بربط سُغدی ز خموشی
نغمه سر کن که جهان تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد که خاموش در این ساز تو بینم
نغمه ی تست بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده بر افتد من وتو نیز نمانیم
اگر بمانیم و بگوییم همانیم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم
این خسته دلم چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم
من کانده تو کشیده باشم
اندوه زمانه خوار دارم
در آب دو دیده از تو غرقم
و امید لب و کنار دارم
دل بردی و تن زدی همین بود
من با تو بسی شمار دارم
دشنام همیدهی به سعدی
من با دو لب تو کار دارم
هر بامدادگاه
با یاد روی تو
گلهای یاس را
پرواز می دهم
به شهر فرشتگان
تو یک فرشته ای
که تنها میان جمع
افتاده ای به بند
تنهایی ترا
دیشب کبوتری
از پشت شیشه های اتاق محقرم
فریاد کرد و رفت
ای دستهای تو سرشار از خدا
ای چشمهای تو لبریز رنجها
برخیز و بال خویش
بگشای سوی عشق
که در آن دیار پک
یک خسته دگر در انتظار توست
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
پس کوچه هاي قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت
تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به گوش خواب سکونم کشيد و رفت
شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشيد و رفت
ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم کشيد و رفت
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى
بيفشان زلف و صوفى را به پابازى و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانى
گشاد کار مشتاقان در آن ابروى دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى
دريغا عيش شبگيرى که در خواب سحر بگذشت
ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى که درمانى
ملول از همرهان بودن طريق کاردانى نيست
بکش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى
خيال چنبر زلفش فريبت مي دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانى
شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زنـد دلم بـه هـوای غـزل ، ولی
گیرم هوای پـر زدنـم هست ، بال کو؟
گیـرم بـه فـال نیک بگیـرم بـهـار را
چشم و دلـی بـرای تماشا و فـال کو؟
تقویـم چـار فـصـل دلـم را ورق زدم
آن برگـهـای سبز سـر آغاز سـال کو؟
رفتیم و پرسش دل مـا بی جواب ماند
حال سـؤال و حوصلـه قیل و قال کو؟
چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران
خویش را اول مداوا کن کمال اینست و بس
پند من بشنو به جز با نقص شوم بد سرشت
با همه عالم مدارا کن کمال اینست و بس
چون به دست خویشتن بستی تو پای خویشتن
هم به دست خویشتن واکن کمال اینست و بس
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
نه حلالست که دیدار تو بیند هر کس
که حرامست بر آن کش نظری طاهر نیست
همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا
کان چه من مینگرم بر دگری ظاهر نیست
هر شبی روزی و هر روز زوالی دارد
شب وصل من و معشوق مرا آخر نیست
هر که با غمزه خوبان سر و کاری دارد
سست مهرست که بر داغ جفا صابر نیست
هر که سرپنجه مخضوب تو بیند گوید
گر بر این دست کسی کشته شود نادر نیست
سر موییم نظر کن که من اندر تن خویش
یک سر موی ندانم که تو را ذاکر نیست
همه دانند که سودازده ی دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی
به زبان چند بگویم که دلم حاضر نیست
گر من از چشم همه خلق بیفتم سهلست
تو مپندار که مخذول تو را ناصر نیست
التفات از همه عالم به تو دارد سعدی
همتی کان به تو مصروف بود قاصر نیست