بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان
دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا
اي جان جان اي جان جان ما نامديم از بهر نان
برجه گدارويي مکن در بزم سلطان ساقيا
اول بگير آن جام مه بر کفه آن پير نه
چون مست گردد پير ده روي سوي مستان ساقيا
برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا
تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا
عاشق چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
آیین تقوا ما نیز دانیم
اما چه چاره با بخت گمراه
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
من از آرزوهای دور ودراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبير رؤيای ناديده ای
تو نوری كه بر سايه تابيده ای
تو يك آسمان بخشش بی طلب
تو بر خاك ترديد باريده ای
تو يك خانه در كوچه زندگی
تو يك كوچه در شهر آزادگی
تو يك شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی
مرا با نگاهت به رؤيا ببر مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بي تپش در سراب مرا تا تكاپوی دريا ببر
یک نفر که تا همین دو روز پیش
منکر نیاز گنگ سنگ بود
گریه ی گیاه را نمی سرود
آه را نمی سرود
شعر شانه های بی پناه را
حرمت نگاه بی گناه را
و سکوت یک سلام
در میان راه را نمی سرود
...
زیر سایبان دست های خویش
جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
این دل نجیب را
این لجوج دیرباور عجیب را
در میان خویش
راه می دهید؟
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست...
جان ندارم، بار جانان چون کشم
دل ندارم، قصد دلبر چون کنم
حلقهی زلف توام چون بند کرد
ماندهام چون حلقه بر در چون کنم
چون تو خورشیدی و من چون سایهام
خویش را با تو برابر چون کنم
گفتهای تو پای سر کن در رهم
می ندانم پای از سر چون کنم
گفته بودی عزم من کن مردوار
بردهام صد بار کیفر چون کنم
عزم کردم وصل تو جانم بسوخت
ماندهام بی عزم مضطر چون کنم
چون ندارد ذرهای وصل تو روی
وصل روی تو میسر چون کنم
کشتی عمرم به غرقاب اوفتاد
مفلسم از صبر لنگر چون کنم
چشم بگشادم که بینم روی تو
گشت چشمم غرق گوهر چون کنم
لب گشادم تا کنم وصف تو شرح
نیست آن کار سخنور چون کنم
گفتهای بردوز چشم و لب ببند
چون نه خشکم ماند و نه تر چون کنم
روح میخواهی برای یک شکر
آن عوض با این محقر چون کنم
گفتهام صد باره ترک روح خویش
چون تو هستی روح پرور چون کنم
چون به یک دستم همی داری نگاه
میزیم از دست دیگر چون کنم
هرگز از عطار حرفی نشنوی
قصهای با تو مقرر چون کنم
از سر بالين من برخيز ای ناداں طبيب
دردمند عشق را دارو بجز ديدار نيست
ناخدا در کشتي ما گر نباشد گو مباش
ما خدا داريم ما را ناخدا درکار نيست
خلق مي گويد که خسرو بت پرستي مي کند
آری آری مي کنم با خلق ما را کار نيست
با ستم و جفا خوشم گر چه درون آتشم
چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من
چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان
نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من
عود دمد ز دود من کور شود حسود من
زفت شود وجود من تنگ شود قبای من
آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در نعره زنان کههای من
آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور
گفتم غم نمیخورم ای غم تو دوای من
گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو
لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من
گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد
گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من
گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش
خنده زنان سری نهد در قدم قضای من
گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم
تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من
گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل
چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من
گفتم روزکی دو سه ماندهام در آب و گل
بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من
گفت در آب و گل نهای سایه توست این طرف
برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من
زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم
باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمیدانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همیجویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیختهای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی
سوگند به جان ما همی خورد
گر چند بلای جان ما بود
بودش همه خرمی و خوبی
شکر ایزد را که آن ما بود
از طالع سعد ما براند
فالی که نه در گمان ما بود
بنشست میان ما و برخاست
آزار که در میان ما بود
مکر تو صعب است که مردم ز تو
هست در آرام تو خود در شتاب
هرگز ناراست جز از بهر تو
چرخ سر خویش به در خوشاب
تو چو یکی زنگی ناخوب و پیر
دخترکان تو همه خوب و شاب
زادن ایشان ز تو، ای گندهپیر
هست شگفتی چو ثواب از عقاب
تا تو نیائی ننمایند هیچ
دخترکان رویکها از حجاب
روی زمین را تو نقابی ولیک
ایشان را نیست نقابت نقاب
چند گریزی ز حواصل در این
قبهی بیروزن و باب، ای غراب؟
در تو همی پیری ناید پدید
زانکه ز مردم تو ربائی شباب
آب نهای، چونکه بشوید همی
شرمگن از روی تو به شرم و آب؟
چند به سوزن بشکستی تبر!
چند به گنجشک گرفتی عقاب!
چند چو رعد از تو بنالید دعد
تاش بخوردی به فراق رباب؟
چند که از بیم تو بگریختند
از رمهی گرسنه میشان ذئاب؟
شاه حبش چون تو بود گر کند
شمشیر از صبح و سنان از شهاب
چند گذشتهستی بر جاهلان
بر کفشان قحف و میان شان قحاب
حرمت تو سخت بزرگ است ازانک
در تو دعا را بگشایند باب
ای که ندانی تو همی قدر شب
سورهی واللیل بخوان از کتاب
قدر شب اندر شب قدر است و بس
برخوان آن سوره و معنی بیاب
همچو شب دنیا دین را شب است
ظلمت از جهل و ز عصیان سحاب
خلق نبینی همه خفته ز علم
عدل نهان گشته و فاش اضطراب
همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی
همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد
کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست
حاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد
چون گشاید باگشادم چون ببندد بسته ام
گوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد
همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد
همچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد
گویی آتش خوشتر آید مر تو را یا کوثرش
خوشترم آنست کان سلطان مرا خوشتر کشد
آب و آتش خوشتر آمد رنج و راحت داد اوست
زین سبب ها ساخت تا بر دیده ها چادر کشد
دوست را دشمن نماید آب را آتش کند
مومنی را ناگهان در حلقه کافر کشد
سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست
سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد
بر حذر باید بدن گر چه حذر هم داد اوست
آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد
A LOVER'S COMPLAINT
From off a hill whose concave womb reworded
A plaintful story from a sist'ring vale,
My spirits t'attend this double voice accorded,
And down I laid to list the sad-tuned tale,
Ere long espied a fickle maid full pale,
Tearing of papers, breaking rings atwain,
Storming her world with sorrow's wind and rain.
Upon her head a platted hive of straw,
Which fortified her visage from the sun,
Whereon the thought might think sometime it saw
The carcase of a beauty spent and done.
Time had not scythed all that youth begun,
Nor youth all quit, but spite of heaven's fell rage
Some beauty peeped through lattice of seared age...
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بیخویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانیهاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شبهای من گریان بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همیسوزد
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همیشایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم