تبليغاتX
مهمانی ماه
خوب یکی نکته یادم است زاستاد
گفت «نگشت آفریده چیز به از داد»

جان تو با این چهار دشمن بدخو
نگرفت آرام جز به داد و به استاد

جانت نمانده‌است جز به داد در این بند
داد خداوند را مدار به بیداد

بند نهادند بر تو تا بکشی رنج
تا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟

نیزه‌ی کژ در میان کالبد تنگ
جز ز پی راستی نماند و نیفتاد

پند همی نشنوی و بند نبینی
دلت پر آتش که کرد و ست پر از باد؟

پند که دادت؟ همان که بند نهادت
بند که بنهاد؟ پند نیز هم او داد

بسته شنودی که جز به وقت گشادش
جان و روان عدو ازو نشود شاد؟

کار خدائی چنانکه بسته‌ی بند است
بسته بود گفته‌هاش ز اصل و ز بنیاد

بند خداوند را گشاد حرام است
کشتن قاتل بر این سخنت نشان باد

بد کرد آنکو گشاد بسته‌ی فعلش
بد کرد آن کس که بند گفته‌ش بگشاد

جز که به دستوری خدای و رسولش
دانا بند خدای را مگشایاد

چون نتواند گشاد بسته‌ی یزدان
دست ضمیرت، چرا نپرسی از استاد؟

امت را کی بود محل نبوت؟
جز که ز مردم هگرز مردم کی‌زاد؟

جمله مقرند این خران که خداوند
از پس احمد پیمبری نفرستاد

وانگه اگر تو به بوحنیفه نگروی
بر فلک مه برند لعنت و فریاد

دست نگیرد ز بوحنیفه رسولت
طرفه‌تر است این سخن ز طرفه‌ی بغداد

سوی خدای جهان یکی است پیمبر
وینها بگرفته‌اند بیش ز هفتاد

مادرشان زاده برضلال و جهالت
مادر هرگز چنین نزاد و مزایاد

رسته ز دلشان خلاف آل محمد
همچو درخت ز قوم رسته ز پولاد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:14  توسط معز  | 

بیا بیا دلدار من درآ درآ در کار من
تویی تویی گلزار من بگو بگو اسرار من

بیا بیا درویش من مرو مرو از پیش من
تویی تویی هم کیش من تویی تویی هم خویش من

هر جا روم با من روی هر منزلی محرم شوی
روز و شبم مونس تویی دام مرا خوش آهوی

ای شمع من بس روشنی در خانه​ام چون روزنی
تیر بلا چون دررسد هم اسپری هم جوشنی

صبر مرا برهم زدی عقل مرا رهزن شدی
دل را کجا پنهان کنم در دلبری تو بی​حدی

ای فخر من سلطان من فرمان ده و خاقان من
چون سوی من میلی کنی روشن شود چشمان من

هر جا تویی جنت بود هر جا روی رحمت بود
چون سایه​ها در چاشتگه فتح و ظفر پیشت دود

فضل خدا همراه تو امن و امان خرگاه تو
بخشایش و حفظ خدا پیوسته در درگاه تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 3:23  توسط معز  | 

که هست در پی شام سیاه صبح سپید

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینهء جویبار گریهء بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟

چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید

که راست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید

صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 0:26  توسط معز  | 

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان وی مطربان دف شما پر زر کنم

باز آمدم باز آمدم از پيش آن يار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم ديدی که ناسوتی شدم
دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم من دُرِّ شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين ما را بچشم سر ببين
آنجا بيا مارا ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم
من  گوهر کانی بدم کاينجا به ديدار آمدم

يارم به بازار آمدست چالاک و هشيار آمدست
ورنه  ببازارم چه کار وي را  طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی نظر در کل  عالم کی کنی
کاندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:46  توسط معز  | 

با عرض خسته نباشید خدمت همه شما دوستان و عزیزانی که به من سر می زنید.

امیدوارم حال همگی خوب باشه. از اینکه این چند روز نتونستم مطلب جدید بذارم از همه معذرت میخوام. ولی حالا جبران میکنم. امیدوارم خوشتون بیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:15  توسط معز  | 

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

ديده سيرست مرا جان دليرست مرا
زهره شيرست مرا زهره تابنده شدم

گفــت که ديوانه نه ای لايق اين خانه نه ای
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفــت که سرمست نه ای رو که از اين دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفــت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده  شدم

گفــت که تو زيرککی مست خيالی و شکی
گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفــت که تو شمع شدی قبله اين جمع شدی
جمع نيم  شمع نيم دود پراکنده شدم

گفــت که شيخی و سری پيش رو و راه بری
شيخ  نيم پيش نيم امر ترا بنده شدم

گفــت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال وپرش بی پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
زانک من از لطف و کرم سوی تو آينده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه  خورشيد توئی سايه گه بيد منم
چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان يافت دلم واشد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر
بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو
کامد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ بخم
کز نظرو گردش او نور پذيرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق
بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دوصد تاه شدم
يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده  شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:12  توسط معز  | 

يـار مـرا غار مـرا عشق جگرخـوار مـرا
يـار تـوئی غار تـوئی خواجه نگهدار مـرا

نوح تـوئی روح تـوئی فاتح و مفتوح تـوئی
سينه مشروح تـویی بردر اسرار مـرا

نـور تـوئی سـور تـوئی دولت منصور تـوئی
مرغ کــه طور تـوئی  خسته به منقار مـرا

قطره توئی بحر توئی لطف توئی قهر تـوئی
قند تـوئی  زهر تـوئی  بيش ميازار مـرا

حجره خورشيد تـوئی  خانـه ناهيـد تـوئی
روضه اوميد تـوئی راه ده ای يار مـرا

روز تـوئی روزه تـوئی حاصل در يـوزه تـوئی
آب تـوئی کوزه تـوئی آب ده اين بار مـرا

دانه تـوئی دام تـوی باده تـوئی جام تـوئی
پخته تـوئی خام تـوئی خام بمـگذار مـرا

اين تن اگر کم تندی راه دلم کم زنـدی
راه شـدی تا نبـدی اين همه گفتار مـرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:59  توسط معز  | 

آی آدمها

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد وخندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست وپای دائم می زند
روی این دریای تند وتیره وسنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوان را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود وهر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آب ها بیرون
گاه سر گه پا

آی آدمها!
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می یابد
می زند فریاد وامید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده پس مدهوش
می رود نعره زنان وین بانگ بازاز دور می آید:
((آی آدمها))...

در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور ونزدیک
باز در گوش این نداها :
((آی آدمها ))...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:15  توسط معز  | 

تولدي ديگر


باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ي ويرانيست

گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
و در اين راه تباه عاقبت هستي خود را دادم
گوش كن
وزش ظلمت را مي شنوي؟

در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه بر او بيم فرو ريختن است
ابرها،همچون انبوه عزاداران
لحظه ي باريدن را گويي منتظرند

لحظه اي
و پس از آن،هيچ.
پشت اين اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز مي مانند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و توست

اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره هاي سوزان،
                     در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:18  توسط معز  | 

خواب و خيال

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
پرده ي خلوت اين غمكده بالا زد و رفت

كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد
خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت

خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت

رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد
چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت

بود آيا كه ز ديوانه ي خود ياد كند
آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت

سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش
عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:0  توسط معز  | 

صدای پای آب

 

سبكباران ساحل ها
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب!

سبكباران ساحل ها چه دانند،

شب تاريك و بيم موج و گرداب!

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته!

همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:54  توسط معز  | 

ز من نگارم خبر ندارد
به حال زارم نظر ندارد

خبر ندارم من از دل خود
دل من از من عزيزم خبر ندارد

كجا رود دل كه دلبرش نيست
كجا پرد مرغ كه پر ندارد

امان از اين عشق، فغان از اين عشق
كه غير خونِ جگر ندارد

همه سياهی ، همه تباهی
مگر شب ما سحر ندارد

بهار مضطر، منال و ديگــــــر
كه آه و زاری اثر ندارد

جز انتظار و جز استقامت
وطن علاج دگـــر ندارد

زهر هر دو سر بر سرش بكوبد
كسی كه تيغ دو سر ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:57  توسط معز  | 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:55  توسط معز  | 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد
از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 0:43  توسط معز  | 

کاش در رهگذر آینه ها سنگ نبود
و رگ عاطفه ها بستر نیرنگ نبود

کاش بین دل ما و تو نفس گم میشد
پای این فاصله سائیده  به فرسنگ نبود

کاش آویز ترازوی عدالت روزی
پاره میگشت و به میخ ستم آونگ نبود

کاش در حنجره ها جرات فریادی بود
حلق فریاد گر داد   چنین تنگ نبود

کاش در ذائقه ذهن شماتتکاران
زخم تهمت به گلوگاه شرف ننگ نبود

کاش در پهنه ی این فتنه که نامش عمر است
دست کم دور و بر عشق دگر رنگ نبود

کاش در لحظه اشراق و چراغانی دل
سینه یعنی افق عشق پر از  زنگ نبود

کاش این بغض ترک خورده  من یعنی اشک
در سراشیب رهایی قدمش لنگ نبود

کاش اندازه یک دست کشیدن ارفع
شانه زخمی ما سنگر هر سنگ نبود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 1:35  توسط معز  | 


امشب دلم آرزوی تو دارد .
نجواکنان و بی آرام، خوش ، با خدایش ،
می نالد و گفت و گوی دارد .

- تو آنچه در خواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو آنچه در قصرها خوانند
تو آنچه بی اختیارند پیشش
خواهند و نامش ندانند –

امشب دلم آرزوی تو دارد .

دل آرزوی تو، و آنگاه
این بستر ِ تهمت آغشته چشم در راه
بوی تو، بوی تو، بوی تو دارد !

- بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ .
دل زنده، تن شعله شوق
هولی نه، شرمی نه از هیچ
بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کام و شب زنده داری –

ای گفت و گوی دلم با تو، وز تو
تو رو ح روییدنی، سِحر سبز جوانه
تو در خزان ِ غم آلود ِ زندان
چون صد سبو سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را _ چه تاریک ! _
آیینه روشن ِ بی غباری
ای لحظه ها از تو ناب ِ سعادت
ای زندگی با تو پر شور و شیرین
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت.

تو راز آنی ، تو جان ِ جمالی
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی
یک لحظه ساده بی ملالی
ای آبی ِ روشن، ای آب .
تو نوش ِ آسایشی، ناز ِ لذت ،

ای خوب، ای خوبی، ای خواب !

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 2:22  توسط معز  | 

شعرخونه

خوابت آشفته مباد!
خوشترين هذيانها
خزه ي سبز لطيفي ست كه در بركه ي آرامش تو مي رويد.
خوابت آشفته مباد!
آنسوي پنجره ي ساكت و پر خنده ي تو
كاروان هايي از خون و جنون مي گذرد،
كاروان هاي ار آتش و برق و باروت.
سخن از صاعقه و دود چه زيبايي دارد
در زباني كه لب و عطر و نسيم،
يا شب و سايه و خواب،
مي توان چاشني زمزمه كرد؟
هرچه در جدول تن ديدي و تنهايي،
همه را پر كن،تا دختر همسايه ي تو
شعرهايت  را در دفتر خويش
با گل و با پر طاووس بخواباند
تا شام بد.
خوابشان خرم باد!

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:57  توسط معز  | 


خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 1:58  توسط معز  |