تبليغاتX
مهمانی ماه
آن ماه کو ز خوبی بر جمله می​دواند
ای عاشقان شما را پیغام می​رساند

سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری
خط خوان کیست این جا کاین سطر را بخواند

نقشش ز زعفران است وین سطر سر جانست
هر حرف آتشی نو در دل همی​نشاند

کنجی و عشق و دلقی ما از کجا و خلقی
لیک او گرفته حلقی ما را همی​کشاند

بی دست و پا چو گویی سوی وییم غلطان
چوگان زلف ما را این سو همی​دواند

چون این طرف دویدم چوگانش حمله آرد
سوی خودم کشاند این سر بگو کی داند

هر سو که هست مستم چوگان او پرستم
در عین نیست هستم تا حکم خود براند

گر زانک تو ملولی با خفتگان بنه سر
زیرا فسردگان را هم خواب وارهاند

آن جا که شمس دینم پیدا شود به تبریز
والله که در دو عالم نی درد و درد ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:59  توسط معز  | 

چون تو جانان منی، جان بی تو خرم کی شود؟
چون تو در کس ننگری، کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جانفزای خویش بنمایی به ما
جان ما گر در فزاید، حسن تو کم کی شود؟

دل زمن بردی و پرسیدی: که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟

چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:52  توسط معز  | 

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:7  توسط معز  | 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل
که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 1:21  توسط معز  | 

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی

در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی

تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی

کلک تو خوش نویسد در شان یار و اغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی

ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت
و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی

ساقی بیار آبی از چشمه خرابات
تا خرقه‌ها بشوییم از عجب خانقاهی

عمریست پادشاها کز می تهیست جامم
اینک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی

گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان
 گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:57  توسط معز  | 

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
 
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند
تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار
این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:56  توسط معز  | 

نه عادلانه زیبا بود....
نه عادلانه زیبا بود
جهان
پیش از آن که ما به صحنه بر آییم.
به عدل دست نایافته اندیشیدیم
و زیبایی
در وجود آمد.
بوسه
لب را با لب
در ایسن سکوت
در این خاموشی گویا
گویاتر از هرآنچه شگفت انگیزتر کرامت آدمی به شمار است
در رشته ی بی انتهای معجزتی که اوست...
در این اعتراف خاموش،
در این "همان"
که تواند در میان نهاد
با لبی
لبی
بی وساطت آنچه شنودن را باید
آن احساس عمیق امان، در این پیرانه سر
که هنوز
پرواز در تداوم آن است
هم از آن گونه کز آغاز:
رابطه ای معجز آیت
از یقینی که در آن آشیان گذشت
در پایان این بهاران
تا گمانی که به خاطری گذرد
در آغاز یکی خزان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:31  توسط معز  | 

مرا گویی که رایی من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم

مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم

منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم

مرا گویی به قربانگاه جان​ها
نمی​ترسی که آیی من چه دانم

مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم

مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم

مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم

مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک خطایی من چه دانم

بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم

شبی بربود ناگه شمس تبریز
مز من یکتا دو تایی من چه دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4  توسط معز  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط معز  | 

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:15  توسط معز  | 

آزاده‌ی ما برگ سفر هیچ ندارد
ز دامن خالی به کمر هیچ ندارد

از سنگ بود بی‌ثمری دست حمایت
آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد

از عالم پرشور مجو گوهر راحت
کاین بحر بجز موج خطر هیچ ندارد

بیهوده مسوزان نفس خویش چو غواص
کاین نه صدف پوچ، گهر هیچ ندارد

خرسند به فرمان قضا باش که این تیغ
غیر از سرتسلیم، سپر هیچ ندارد

آسوده درین غمکده از شورش ایام
مستی است که از خویش خبر هیچ ندارد

یک چشم زدن غافل ازان جان جهان نیست
هر چند دل از خویش خبر هیچ ندارد

خواری به عزیزان بود از مرگ گرانتر
اندیشه‌ی سر شمع سحر هیچ ندارد

هر چند ز پیوند شود نخل برومند
پیوند درین عهده‌ی ثمر هیچ ندارد

صائب ز نظر بازی خورشید عذاران
حاصل بجز از دیده‌ی‌تر هیچ ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:43  توسط معز  | 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط معز  | 

بوی باران، بوی ســبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز

خوش بحال جام لبریز ازشراب
خوش بحال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار
جامۀ رنگين نمی‌پوشی به کام

باده رنــــــگين نمی‌بينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:30  توسط معز  | 

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

عاشق چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

آیین تقوا ما نیز دانیم
اما چه چاره با بخت گمراه

جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله

شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1:25  توسط معز  | 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
 
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان  
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی 

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند 
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
 
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
 
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت  
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
 
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا  
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
 
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم  
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
 
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن  
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
 
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد  
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
 
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده  
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:28  توسط معز  | 

از متاع عاريت بر خود دكاني چيده ام
وام خود خواهد زمن هر دم طلبكاري جدا

تا شدم بي عشق، مي لرزم به جان خويشتن
هيچ بيماري نگردد از پرستاري جدا

چون گنه كاري كه هر ساعت ازو عضوي برند
چرخ سنگين دل كند هر دم ز من ياري جدا

تكيه بر پيوند جسم و جان مكن «صائب» كه چرخ
اين چنين پيوندها كردست بسياري جدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:23  توسط معز  | 

وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد

سیه آن روز که بی نور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد

وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد

سخن عشق چو بی درد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد

مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد

حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد

غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد

این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد

هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد

تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط معز  | 


پروانه ای از عشق و ناكامی نشانه
ای یادگار عاشقی در این زمانه

در شعله می سوزد پرت  پروا نداری
پروای جان در حسرت فردا نداری

سودا مكن جان در بهای آشنایی
دیگر ندارد آشنایی ها بهایی

پروانه این دل ها دگر دردآشنا نیست
در بزم مستان هم، دگر شور و صفا نیست

پروانه دیگر باده ها مستی ندارد
جز اشك حسرت، ساغر هستی ندارد

 پروا كن از آتش كه می سوزد پرت را
یك دم نسیمی می برد خاكسترت را

پروانه آن شمع امید شام تارت
آخر سحرگه می شود شمع مزارت

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:52  توسط معز  | 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

ای جان جان اي جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:54  توسط معز  | 

سوختی جانم چه می‌سازی مرا
بر سر افتادم چه می‌تازی مرا

در رهت افتاده‌ام بر بوی آنک
بوک بر گیری و بنوازی مرا

لیک می‌ترسم که هرگز تا ابد
بر نخیزم گر بیندازی مرا

بنده‌ی بیچاره گر می‌بایدت
آمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانه‌ی شمع رخت
همچو شمعی چند بگدازی مرا

گرچه با جان نیست بازی درپذیر
همچو پروانه به جانبازی مرا

تو تمامی من نمی‌خواهم وجود
وین نمی‌باید به انبازی مرا

سر چو شمعم بازبر یکبارگی
تا کی از ننگ سرافرازی مرا

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش
کرد هم خلوت به دمسازی مرا

تا که بر هم زد وصالت غمزه‌ای
کرد صبح آغاز غمازی مرا

چو ز تو آواز می‌ندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 1:1  توسط معز  | 

چه گویم، چه ها دیده ام سال ها
اسیرانه نالیده ام سال ها

کلامی پسند دلم ای دریغ
نه گفتم، نه بشنیده ام سال ها

من آن شمع خود سوز زندانیم
که دزدانه تابیده ام سال ها

چو ابر پریشان در کوهسار
چه بیهوده باریده ام سال ها

در این بوستان درخور آتش است
گیاهی که من چیده ام سال ها

زبی مقصدی چون یکی گردباد
به هر سوی گردیده ام سال ها

ز لب های من خنده هرگز مجوی
من این سفره برچیده ام سال ها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 2:8  توسط معز  | 

اي به تو آرزوي من بيشتر از جفاي تو
سر برود ولي ز سر كم نشود هواي تو

دشمن و دوست گو بكن هر غرضي كه ممكنست
جور همه جهانيان من بكشم براي تو

باقي عمر بر درت سر بنهم به بندگي
ناكسم ار نطق زنم مختلف رضاي تو

مونس من خيال تو دولت من وصال تو
قبله من جمال تو كعبه من سراي تو

از در تو كجا روم آري اگر ترا كسي
هست بجاي من مرا نيست كسي بجاي تو

بر سر آب و آتشم از دل و ديده رحم كن
باد نفاق در سرم نيست به خاك پاي تو

ظاهر اگر نمي كني ميل به دوستي م
روشني يي به خاطرم مي رسد از صفاي تو

دست به دوستي زدم از تو مدد به همتي
حاجت من برآيد از معجزه دعاي تو

گفت نزاريا بكش بار جفا كه عاقبت
شاخ اميد بردهد از اثر وفاي تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:47  توسط معز  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديدعطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:24  توسط معز  | 

من مبتلای عشق و دلم دردمند توست
از پای تا سرم همه صید کمند توست

زلف بلند توست که افتاده تا به ساق
یا ساق فتنه از سر زلف بلند توست

ای شهسوار عرصه سرمد رکاب زن
مُلک وجودْ نعل بهای سمند توست

طی طریق یار نکردست غیر یار
ای دُرّ شاهوار بگوشم ز پند توست

بگشای لب که زنده شود جانِ دل مرا
شور سر از هوای لب نوشخند توست

کردی پسند سینه ما را و در سرای
جان و دلی است بهر نثار ار پسند توست 

این چون و چند دل همه در عشق و دوستی
از حسن بی‏نهایت بی چون و چند توست 

بی قند توست تلخ دهان دل نفاق
شیرین مذاق اهل حقیقت ز قند توست 

روی تو آتش من و عین کمال را
در آتش تو جان و دل من پسند توست 

گفتی ز عشق ره به سلامت بری ز درد
عشق تو در دل است و دلم دردمند توست 

از دست حادثات به دل می‏برم پناه
کاین دار امن خانه دور از گزند توست 

از هر چه هست نیست صفا را به جز دلی
و آن نیز عمرهاست گرفتار بند توست

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:48  توسط معز  | 

خانه ام ابری ست...
یکسره روی زمین ابری ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می پیچد..
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من


آی نی زن!
که ترا آوای نی برده است دور از ره ..کجایی؟


خانه ام ابری ست ...
اما ابر بارانش گرفته است
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم..
من به روی آفتابم


می برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است..

و به ره نی زن
که دایم می نوازد نی..
در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارد اندر پیش...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 0:20  توسط معز  | 

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می‌آید

شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی
و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید

چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این
مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می‌آید

سبوی می چه می‌جویی دهانش را چه می‌بویی
تو پنداری که او چون تو از این خمار می‌آید

چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره
چه نقصان حشمت مه را که بی‌دستار می‌آید

چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل
از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می‌آید

مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش
که او در حلقه مستان چنین بسیار می‌آید

گلستان می‌شود عالم چو سروش می‌کند سیران
قیامت می‌شود ظاهر چو در اظهار می‌آید

همه چون نقش دیواریم و جنبان می‌شویم آن دم
که نور نقش بند ما بر این دیوار می‌آید

گهی در کوی بیماران چو جالینوس می‌گردد
گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می‌آید

خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من
ز شرم آن پری چهره به استغفار می‌آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:42  توسط معز  | 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:28  توسط معز  | 

دريغ
بي شكوه و غريب و رهگذرند
يادهاي دگر، چو برق و چو باد

ياد تو پرشكوه و جاويد است
و آشناي قديم دل، اما
اي دريغ! اي دريغ! اي فرياد
با دل من چه مي تواند كرد يادت؟
اي یاد من ز دل برده

من گرفتم لطيف،‌ چون شبنم
هم درخشان و پاك، چون باران
چه كنند اين دو، اي بهشت جوان
با يكي برگ پير و پژمرده ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 0:37  توسط معز  | 

خیز که امروز جهان آن ماست
جان و جهان ساقی و مهمان ماست

در دل و در دیده دیو و پری
دبدبه فر سلیمان ماست

رستم دستان و هزاران چو او
بنده و بازیچه دستان ماست

بس نبود مصر مرا این شرف
این که شهش یوسف کنعان ماست

خیز که فرمان ده جان و جهان
از کرم امروز به فرمان ماست

زهره و مه دف زن شادی ماست
بلبل جان مست گلستان ماست

کاسه ارزاق پیاپی شده‌ست
کیسه اقبال حرمدان ماست

شاه شهی بخش طرب ساز ماست
یار پری روی پری خوان ماست

آن ملک مفخر چوگان و گوی
شکر که امروز به میدان ماست

آن ملک مملکت جان و دل
در دل و در جان پریشان ماست

کیست در آن گوشه دل تن زده
پیش کشش کو شکرستان ماست

خازن رضوان که مه جنت‌ست
مست رضای دل رضوان ماست

شور درافکنده و پنهان شده
او نمک عمر و نمکدان ماست

گوشه گرفتست و جهان مست اوست
او خضر و چشمه حیوان ماست

چون نمک دیگ و چو جان در بدن
از همه ظاهرتر و پنهان ماست

نیست نماینده و خود جمله اوست
خود همه ماییم چو او آن ماست

بیش مگو حجت و برهان که عشق
در خمشی حجت و برهان ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:10  توسط معز  | 

مانده به یمگان به میان جبال
نیستم از عجز و نه نیز از کلال

یکسره عشاق مقال منند
در گه و بیگه به خراسان رجال

وز سخن ونامه‌ی من گشت خوار
نامه‌ی مانی و نگارش نکال

نام سخن‌های من از نثر و نظم
چیست سوی دانا؟ سحر حلال

گر شنوندی همی اشعار من
گنگ شدی ربه و عجاج لال

ور به زمین آمدی از چرخ تیر
برقلم من شده بودی عیال

ور به گمان است دل تو درین
چاشنیم گیر چه باید جدال

جز سخن من ز دل عاقلان
مشکل و مبهم را نارد زوال

خیره نکرده‌است دلم را چنین
نه غم هجران و نه شوق وصال

عشق محال است نباشد هگرز
خاطر پرنور محل محال

نظم نگیرد به دلم در غزل
راه نگیرد به دلم بر غزال

از چو منی صید نیابد هوا
زشت بود شیر شکار شگال

نیست هوا را به دلم در مقر
نیست مرا نیز به گردش مجال

دل به مثل نال و هوا آتش است
دور به از آتش سوزنده، نال

نیست بدین کنج درون نیز گنج
نامدم اینجای ز بهر منال

مال نجسته‌است به یمگان کسی
زانکه نبوده است خود اینجای مال

نیز در این کنج مرا کس نبود
خویش و نه همسایه و نه عم و خال

بل چو هزیمت شدم از پیش دیو
گفت مرا بختم از اینجا «تعال»

با دل رنجور در این تنگ جای
مونس من حب رسول است و آل

چشم همی دارم تا در جهان
نو چه پدید آید از این دهر زال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 2:1  توسط معز  |