هر ساعت از نو قبلهای با بت پرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
می با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
از مایه بیچارگی قطمیر مردم میشود
ماخولیای مهتری سگ میکند بلعام را
زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را
غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را
جایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را
دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را
دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را
باران اشکم میرود وز ابرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را
سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست
تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمیرسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست
گر آستین دوست بیفتد به دست من
چندان که زندهام سر من و آستان دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
پیوسته ز تو بر دل من بار غمی ست
گویا که ز اهل دانش ام پنداری
جوابش داد بلبل رو به كشف راز من بگرو
كه اين عشقى كه من دارم چو تو بى زينهار آمد
چنار آورد رو در رز كه اى ساجد قيامى كن
جوابش داد كاين سجده مرا بى اختيار آمد
منم حامل از آن شربت كه بر مستان زند ضربت
مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنان آمد
برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ
بر او بخشود و گل گفت اه كه اين مسكين چه زار آمد
رسيد اين ماجراى او به سيب لعل خندان رو
به گل گفت او نمى داند كه دلبر بردبار آمد
چو سيب آورد اين دعوى كه نيكو ظنم از مولى
براى امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد
كسى سنگ اندر او بندد چو صادق بود مى خندد
چرا شيرين نخندد خوش كش از خسرو نثار آمد
كلوخ انداز خوبان را براى خواندن باشد
جفاى دوستان با هم نه از بهر نفار آمد
زليخا گر دريد آن دم گريبان و زه يوسف
پى تجميش و بازى دان كه كشاف سرار آمد
خورد سنگ و فرونايد كه من آويخته شادم
كه اين تشريف آويزش مرا منصوروار آمد
كه من منصورم آويزان ز شاخ دار الرحمان
مرا دور از لب زشتان چنين بوس و كنار آمد
هلا ختم است بر بوسه نهان كن دل چو سنبوسه
درون سينه زن پنهان دمى كه بى شمار آمد
اين ضياء الحق حسام الدين راد
اوستادان صفا را اوستاد
گر نبودي خلق محجوب و كثيف
ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معني دادمي
غير اين منطق لبي بگشادمي
ليك لقمهء باز آن صعوه نيست
چاره اكنون آب و روغن كردنيست
مدح تو حيفست با زندانيان
گويم اندر مجمع روحانيان
شرح تو غبنست با اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
مدح تعريفست در تخريق حجاب
فارغست از شرح و تعريف آفتاب
مادح خورشيد مداح خودست
كه دو چشمم روشن و نامرمدست
ذم خورشيد جهان ذم خودست
كه دو چشمم كور و تاريك به دست
تو ببخشا بر كسي كاندر جهان
شد حسود آفتاب كامران
تو اندش پوشيد هيچ از ديدهها
وز طراوت دادن پوسيدهها
يا ز نور بيحدش توانند كاست
يا به دفع جاه او توانند خاست
هر كسي كو حاسد كيهان بود
آن حسد خود مرگ جاويدان بود
قدر تو بگرشت از درك عقول
عقل اندر شرح تو شد بوالفضول
گر چه عاجز آمد اين عقل از بيان
عاجزانه جنبشي بايد در آن
ان شيئا كله لا يدرك
اعلموا ان كله لا يترك
گر نتاني خورد طوفان سحاب
كي توان كردن بترك خورد آب
راز را گر مينياري در ميان
دركها را تازه كن از قشر آن
نطقها نسبت به تو قشرست ليك
پيش ديگر فهمها مغزست نيك
آسمان نسبت به عرش آمد فرود
ورنه بس عاليست سوي خاكتود
من بگويم وصف تو تا ره برند
پيش از آن كز فوت آن حسرت خورند
نور حقي و به حق جراب جان
خلق در ظلمات وهماند و گمان
شرط تعظيمست تا اين نور خوش
گردد اين بيديدگان را سرمهكش
نور يابد مستعد تيزگوش
كو نباشد عاشق ظلمت چو موش
سستچشماني كه شب جولان كنند
كي طواف مشعلهء ايمان كنند
نكتههاي مشكل باريك شد
بند طبعي كه ز دين تاريك شد
تا بر آرايد هنر را تار و پود
چشم در خورشيد نتواند گشود
همچو نخلي برنيارد شاخها
كرده موشانه زمين سوراخها
چار وصفست اين بشر را دلفشار
چارميخ عقل گشته اين چهار
وارستگان بسته و هشیار می پرست
مست و مقیّدیم ز مینا و موی دوست
میخانه است خانهي ما بی سبو و جام
سرّ دل است و دل می و جام و سبوی دوست
از روی دوست کس ندهد امتیاز دل
از بس نشسته است دلم رو به روی دوست
از خلق و خوی ناخوش تن رسته و به جان
بستیم دل به خلق دلارام و خوی دوست
آن قطرهایم ما که به دریا رسیدهایم
جاری است در مجاری ما آب جوی دوست
گویی گذشته از سر آن طرّه بتاب
امشب که نغز میبرد از باد بوی دوست
هر لب به گفتگویی و هر سر به سیرتی است
ماییم و دل به همهمه و گفتگوی دوست
هر تن به کشمکش جان خویشتن
در جان ماست کشمکش و های و هوی دوست
هر جا قدم نهاد دل زود سیر من
آنجاست سمت دلبر و آنجاست سوی دوست
هر کوی را هوایی و آبی است سازگار
آب و هوای کوی دلست آرزوی دوست
جُستیم سرّ عشق ز سر منزل صفا
بر عاشقان فریضه بود جستجوی دوست
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
فريادهاي عاصي آذرخش
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.
گفتم که مرا از دهنت هیچ ندادند
خندید که از هیچ که را بهره توان داد
خرم دل مستی که گه بادهپرستی
با شاهد مقصود چنین گفت و چنان داد
المنة لله که سبکبار نشستم
تا ساقی میخانه به من رطل گران داد
چون قمری از این رشک ننالد به چمن ها
کاین اشک روان را به من آن سرو روان داد
سودای نیاز من و ناز تو محال است
نتوان به هم آمیزش پیدا و نهان داد
در راه طلب جان عزیزم به لب آمد
خوش آن که مقیم در جانان شد و جان داد
گر ایمنم از فتنهٔ دوران عجبی نیست
زیرا که به من چشم تو سر خط امان داد
آخر خم ابروی تو خون همه را ریخت
فریاد ز دستی که به دست تو کمان داد
آن روز ملائک همه در سجده فتادند
کز پرده رخت را ملک العرش نشان داد
هر اسم معظم که خدا داشت فروغی
در خاتم انگشت سلیمان زمان داد
فخر همه شاهان عجم ناصردین شاه
کز روی کرم داد دل اهل جهان داد
جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا
نفی را اثبات خود دانسته و اثبات نفی
وایمن از خویش و بری از نفی و اثبات آمده
کرده ورد بلبل مست سحر را استماع
باز با مرغ صراحی در مناجات آمده
روح قدسی در هوای مجلس روحانیان
صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده
عقل با زلف چلیپا از تنازع دم زده
روح با راح مصفا در مقالات آمده
گشته مستانرا سر کوی مغان بیت الحرام
عاشقانرا گوشهی مسجد خرابات آمده
عارفان را نغمه چنگ مغنی ره زده
صوفیان را باده صافی مداوات آمده
شهسوار چرخ بین نزدش پیاده وانگهی
رخ نهاده پیش اسب او و شهمات آمده
یک ره ازایوان برون فرمای خواجو را ببین
بر سر کوی تو چون موسی به میقات آمده
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیرغم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند!
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
ز شور من بشوریدهست دریا
ز سرمستی من مست است عالم
زهی سر ده که سر ببریده جلاد
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
حلال اندر حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آن که ابر تر بارد بر او نم
دل بیعقل شرح این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
دتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا خون شير شد
تا نزايد بخت تو فرزند نو
خون نگردد شير شيرين خوش شنو
چون ضياء الحق حسام الدين عنان
باز گردانيد ز اوج آسمان
چون به معراج حقايق رفته بود
بيبهارش غنچهها ناكفته بود
چون ز دريا سوي ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوي با ساز گشت
مثنوي كه صيقل ارواح بود
باز گشتش روز استفتاح بود
مطلع تاريخ اين سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
بلبلي زينجا برفت و بازگشت
بهر صيد اين معاني بازگشت
ساعد شه مسكن اين باز باد
تا ابد بر خلق اين در باز باد
آفت اين در هوا و شهوتست
ورنه اينجا شربت اندر شربتست
اين دهان بر بند تا بيني عيان
چشمبند آن جهان حلق و دهان
اي دهان تو خود دهانهء دوزخي
وي جهان تو بر مثال برزخي
نور باقي پهلوي دنياي دون
شير صافي پهلوي جوهاي خون
چون درو گامي زني بي احتياط
شير تو خون ميشودر از اختلاط
يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس
همچو ديو از وي فرشته ميگريخت
بهر ناني چند آب چشم ريخت
گرچه يك مو بد گنه كو جسته بود
ليك آن مو در دو ديده رسته بود
بود آدم ديده نور قديم
موي در ديده بود كوه عظيم
گر در آن آدم بكردي مشورت
در پشيماني نگفتي معررت
زانك با عقلي چو عقلي جفت شد
مانع بد فعلي و بد گفت شد
نفس با نفس دگر چون يار شد
عقل جزوي عاطل و بيكار شد
چون ز تنهايي تو نوميدي شوي
زير سايهء يار خورشيدي شوي
رو بجو يار خدايي را تو زود
چون چنان كردي خدا يار تو بود
آنك در خلوت نظر بر دوختست
آخر آن را هم ز يار آموختست
خلوت از اغيار بايد نه ز يار
پوستين بهر دي آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود
نور افزون گشت و ره پيدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
يار چشم تست اي مرد شكار
از خس و خاشاك او را پاك دار
هين بجاروب زبان گردي مكن
چشم را از خس رهآوردي مكن
چونك مؤمن آينهء مؤمن بود
روي او ز آلودگي ايمن بود
يار آيينست جان را در حزن
در رخ آيينه اي جان دم مزن
تا نپوشد روي خود را در دمت
دم فرو خوردن ببايد هر دمت
كم ز خاكي چونك خاكي يار يافت
از بهاري صد هزار انوار يافت
آن درختي كو شود با يار جفت
از هواي خوش ز سر تا پا شكفت
در خزان چون ديد او يار خلاف
در كشيد او رو و سر زير لحاف
گفت يار بد بلا آشفتنست
چونك او آمد طريقم خفتنست
پس بخسپم باشم از اصحاب كهف
به ز دقيانوس آن محبوس لهف
يقظهشان مصروف دقيانوس بود
خوابشان سرمايهء ناموس بود
خواب بيداريست چون با دانشست
واي بيداري كه با نادان نشست
چونك زاغان خيمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
زانك بي گلزار بلبل خامشست
غيبت خورشيد بيداريكشست
آفتابا ترك اين گلشن كني
تا كه تحت الارض را روشن كني
آفتاب معرفت را نقل نيست
مشرق او غير جان و عقل نيست
خاصه خورشيد كمالي كان سريست
روز و شب كردار او روشنگريست
مطلع شمس آي گر اسكندري
بعد از آن هرجا روي نيكو فري
بعد از آن هر جا روي مشرق شود
شرقها بر مغربت عاشق شود
حس خفاشت سوي مغرب دوان
حس درپاشت سوي مشرق روان
راه حس راه خرانست اي سوار
اي خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسي هست جز اين پنج حس
آن چو زر سرخ و اين حسها چو مس
اندر آن بازار كاهل محشرند
حس مس را چون حس زر كي خرند
حس ابدان قوت ظلمت ميخورد
حس جان از آفتابي ميچرد
اي ببرده رخت حسها سوي غيب
دست چون موسي برون آور ز جيب
اي صفاتت آفتاب معرفت
و آفتاب چرخ بند يك صفت
گاه خورشيدي و گه دريا شوي
گاه كوه قاف و گه عنقا شوي
تو نه اين باشي نه آن در ذات خويش
اي فزون از وهمها وز بيش بيش
روح با علمست و با عقلست يار
روح را با تازي و تركي چه كار
از تو اي بي نقش با چندين صور
هم مشبه هم موحد خيرهسر
گه مشبه را موحد ميكند
گه موحد را صور ره ميزند
گه ترا گويد ز مستي بوالحسن
يا صغير السن يا رطب البدن
گاه نقش خويش ويران ميكند
آن پي تنزيه جانان ميكند
چشم حس را هست مرهب اعتزال
ديده عقلست سني در وصال
سخره حساند اهل اعتزال
خويش را سني نمايند از ضلال
هر كه بيرون شد ز حس سني ويست
اهل بينش چشم عقل خوشپيست
گر بديدي حس حيوان شاه را
پس بديدي گاو و خر الله را
گر نبودي حس ديگر مر ترا
جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بنيآدم مكرم كي بدي
كي به حس مشترك محرم شدي
نامصور يا مصور گفتنت
باطل آمد بي ز صورت رفتنت
نامصور يا مصور پيش اوست
كو همه مغزست و بيرون شد ز پوست
گر تو كوري نيست بر اعمي حرج
ورنه رو كالصبر مفتاح الفرج
پردههاي ديده را داروي صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
آينهء دل چون شود صافي و پاك
نقشها بيني برون از آب و خاك
هم ببيني نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
چون خليل آمد خيال يار من
صورتش بت معني او بتشكن
شكر يزدان را كه چون او شد پديد
در خيالش جان خيال خود بديد
خاك درگاهت دلم را ميفريفت
خاك بر وي كو ز خاكت ميشكيفت
گفتم ار خوبم پريرم اين ازو
ورنه خود خنديد بر من زشترو
چاره آن باشد كه خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا من كي خرم
او جميلست و محب للجمال
كي جوان نو گزيند پير زال
خوب خوبي را كند جرب اين بدان
طيبات و طيبين بر وي بخوان
در جهان هر چيز چيزي جرب كرد
گرم گرمي را كشيد و سرد سرد
قسم باطل باطلان را ميكشند
باقيان از باقيان هم سرخوشند
ناريان مر ناريان را جاذباند
نوريان مر نوريان را طالباند
چشم چون بستي ترا جان كند نيست
چشم را از نور روزن صبر نيست
چشم چون بستي ترا تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن كي شكفت
تاسهء تو جرب نور چشم بود
تا بپيوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا
دانك چشم دل ببستي بر گشا
آن تقاضاي دو چشم دل شناس
كو هميجويد ضياي بيقياس
چون فراق آن دو نور بيثبات
تاسه آوردت گشادي چشمهات
پس فراق آن دو نور پايدار
تا سه ميآرد مر آن را پاس دار
او چو ميخواند مرا من بنگرم
لايق جربم و يا بد پيكرم
گر لطيفي زشت را در پي كند
تسخري باشد كه او بر وي كند
كي ببينم روي خود را اي عجب
تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب
نقش جان خويش من جستم بسي
هيچ ميننمود نقشم از كسي
گفتم آخر آينه از بهر چيست
تا بداند هر كسي كو چيست و كيست
آينهء آهن براي پوستهاست
آينهء سيماي جان سنگيبهاست
آينهء جان نيست الا روي يار
روي آن ياري كه باشد زان ديار
گفتم اي دل آينهء كلي بجو
رو به دريا كار بر نايد بجو
زين طلب بنده به كوي تو رسيد
درد مريم را به خرمابن كشيد
ديده تو چون دلم را ديده شد
شد دل ناديده غرق ديده شد
آينهء كلي ترا ديدم ابد
ديدم اندر چشم تو من نقش خود
گفتم آخر خويش را من يافتم
در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت وهمم كان خيال تست هان
ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد
كه منم تو تو مني در اتحاد
كاندرين چشم منير بي زوال
از حقايق راه كي يابد خيال
در دو چشم غير من تو نقش خود
گر ببيني آن خيالي دان و رد
زانك سرمهء نيستي در ميكشد
باده از تصوير شيطان ميچشد
چشمشان خانهء خيالست و عدم
نيستها را هست بيند لاجرم
چشم من چون سرمه ديد از ذوالجلال
خانهء هستيست نه خانهء خيال
تا يكي مو باشد از تو پيش چشم
در خيالت گوهري باشد چو يشم
يشم را آنگه شناسي از گهر
كز خيال خود كني كلي عبر
يك حكايت بشنو اي گوهر شناس
تا بداني تو عيان را از قياس
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینهساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینهی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبلهگاه ممن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنی
میر سپاه شاه صفآرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را
يه شب ِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره
تَه ِ اون دره
اون جا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت ِ بيد
شاد و پُراميد
ميکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث ِ
يه چيکه بارون
به جاي ِ ميوهش
نوک ِ يه شاخهش
بشه آويزون...
يه شب ِ مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو ميبره
از توي ِ زندون
مث ِ شبپره
با خودش بيرون،
ميبره اون جا
که شب ِ سيا
تا دَم ِ سحر
شهيداي ِ شهر
با فانوس ِ خون
جار ميکشن
تو خيابونا
سر ِ ميدونا:
«ــ عمويادگار!
مرد ِ کينهدار!
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار؟»
مستايم و هشيار
شهيداي ِ شهر!
خوابايم و بيدار
شهيداي ِ شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سر ِ اون کوه
بالاي ِ دره
روي ِ اين ميدون
رد ميشه خندون
يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد...
۱۳۳۳
زندان ِ قصر
ای دلارا، سرو بالا
کار عشقم چه بالا گرفته
بر سر من جنون جا گرفته
جای عقل، عشقت يک جا گرفته
خانه دل به يغما گرفته
آفت تن، فتنه جان
رهزن دين، دزد ايمان
ترک چشمت نی ز پنهان
آشکارا، ای نگارا
خانه دل به يغما گرفته
بر سر من جنون جا گرفته
سوزم از سوز دل ريش
خندم از بخت بد خويش
گريم از دست بدانديش
خواهمش بينم کم و بيش
گريه راه تماشا گرفته
جای عقل، عشق يک جا گرفته
بر دل ريشم مزن نيش
ز آه مظلومان بينديش
کن حذر از آه درويش
گوئيت دل ای جفاکيش
آتش فتنه بالا گرفته
سختی از سنگ خارا گرفته
قاصدك !
ابرهاي همه عالم شب و روز ،
در دلم مي گريند.
به بوي زلف تو دم مي زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بي تو يك نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
كه ياد باغ بهشتش درين قفس نرود
نثار آه سحر مي كنم سرشك نياز
كه دامن توام اي گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
كزين چراغ تو دودي به چشم كس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
كه كار دلبري گل ز خار و خس نرود
دلي كه نغمهء ناقوس معبد تو شنيد
چو كودكان ز پي بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سايه سر نهم همه عمر
كه هر كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
شبها چو در کناره ی نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر می کشم به پهنه ی دریاها
شادم که همچو شاخه ی خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تب دارم
کز آفتاب شهر تو می سوزد
در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزیست
کو را هزار جلوه ی رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده ی شیطانند
اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
امیدوارم خوشتون بیاد.
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عقربه های ساعت رو به مشرق یخ بسته اند
چشمانم سکوت کرده اند
فقط نیمی از بلور مهتاب در آسمان پیداست و نیم دیگرش را ابرها به اسارت برده اند
دلم هوای تپیدن با ستارگان و چشمانم هوای باریدن با ابرها را دارد
در چشمانت خیره می شوم و مرغان بازیگوش نگاهت را به لبخندی شادمانه پرواز می دهم
و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت می نشینم
تو پلک بر هم میزنی و هر بار فصلی از خاطره های سبزم مرور می شود
زمان می وزد و در مسیر ثانیه ها خاطراتم تبخیر می شوند
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عزیزترینم کاش می توانستم مثل تو بی نهایت باشم
تو که بی هیچ چشم داشتی فقط نثار می کنی
و من که خودخواه خود خواهم
کاش لحظه ای محبتت را دریغ می کردی تا شاید بیشتر قدر خوبی هایت را می دانستم
کاش حداقل یک بار می گذاشتی پایت را بوسه زنم گر چه جبران هیچ یک از خوبی های تو نیست
این فکر که نکند به دلخواه تو نبوده و نیستم لحظه ای آرامم نمی گذارد
چرا که می دانم آنچه در خور زحمات توست نیستم
صحبت از خوبی ها و لطف های بی کرانت و بدی ها و قدر نشناسی های من پایان ندارد
امیدوارم روزی تمام ناسپاسی های من را ببخشی
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود
عشق پایدار ، ثابت و همیشگی ست
من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف و گستاخی ات را
این را هم می دانم عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد
گویی که برای همه ی عمر زمان ، زمان بی حالی ست
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
پس کمتر دوست بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
اگر عشق تو اندک اما صادقانه باشد مرا از سر زیادست
دوستی پایدار از هر چیزی بالاترست
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری
تا آروم نجوا کنم تا مجال زندگیم بود این عشق فقط و فقط پیشکش توست
تا نجوایی دوباره کنم که هرگز و هرگز تو را فریب نخواهم داد
و ... و همیشه مثل قدیم سرلوحه ی رفتار و گفتارم صداقت خواهد بود
امروز در بهار جوانی ام این اطمینان را به تو می دهم که تا خزان عمرم با توام
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
عشق پایدار ، لطیف و ملایم و ماندگار است
و در نتیجه در طول عمر ، ثابت قدم
با تلاشی از روی ایمان خودم را ساخته ام
تا با امیدی عاشقانه دلخواه تو باشم
دلخواه تویی که دلخواه خدای خودتی
خداوندا امیدمان را نا امید نگردان
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
بدان معنا که اگر از منیت گذشتیم مایی مستحکم و از روی ایمان شکل خواهد گرفت
مایی که به وضوح شاهد تداومش خواهیم نشست
مایی که بسیار بسیار زیاد باعث تعجب حتی خودمان خواهد شد
مایی که آواز زندگی مان را از صفر تا بی نهایت با حنجره ی خودمان خواهد ساخت
حنجره ای که با جوشش اکسیر عشق هر بار تازه تر آوازی از خود سر خواهد داد
و ... آوازی که بارها و بارها به تکرار عاشقانه خواهد ماند
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
مرا کم اما همیشه دوست بدار
این وزن آواز من است
همانگونه که وزن زندگی ست ...
به بوي زلف تو دم مي زنم درين شب تار
وگرنه چون سحرم بي تو يك نفس نرود
چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
كه ياد باغ بهشتش درين قفس نرود
نثار آه سحر مي كنم سرشك نياز
كه دامن توام اي گل ز دسترس نرود
دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق
كزين چراغ تو دودي به چشم كس نرود
فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
كه كار دلبري گل ز خار و خس نرود
دلي كه نغمهء ناقوس معبد تو شنيد
چو كودكان ز پي بانگ هر جرس نرود
بر آستان تو چون سايه سر نهم همه عمر
كه هر كه پيش تو ره يافت باز پس نرود
خدا در دل سودا زدگانست ، بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش ، سر و افسر سلطان بقا را
خیالات و هواهای بد خود نپسندیم
بخندیم خیالات و ببندیم هوی را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید ، پسندیم بلا را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد ، فرستیم دوا را
ببندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند ، سلطنت فقر ، گدا را
حجاب رخ مقصود ، من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
صفا را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را
ظلم ظالم ، جور صياد ……………….. آشيانم داده بر باد
اي خدا ، اي فلك ، اي طبيعت ………. شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است ، گل به بار است ………. ابر چشمم ، ژاله بار است
……………… اين قفس چون دلم تنگ و تار است ………………
شعله فكن در قفس اي آه آتشين ….. دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين … بيشتر كن ، بيشتر كن ، بيشتر كن
مرغ بي دل ، شرح هجران …………… مختصر ، مختصر كن ، مختصر كن
عمر حقيقت به سر شد …………….. عهد و وفا بي اثر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق …………… هر دو دروغ و بي ثمر شد
راسته و مهر و محبت فسانه شد ….. قول و شرافت همگي از ميانه شد
از پي دزدي ، وطن و دين بهانه شد .. ديده تر كن!
جور مالك ، ظلم ارباب ………………. زارع از غم گشته بي تاب
ساغر اغنيا پر مي ناب ……………… جام ما پر ز خون جگر شد
اي دل تنگ ناله سر كن …………….. از مساوات صرف نظر كن
ساقي گلچهره بده آب آتشين …….. پرده دلكش بزن اي يار دلنشين
…………………… ناله بر آر از قفس اي بلبل حزين ……………………
كز غم تو ، سينه من ……………….پر شرر شد ، پر شرر شد
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینهء جویبار گریهء بید
به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه صبح سپید
که راست سایه درین فتنه ها امید امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید
صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانهای افتادهام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمهای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او میسوز و بیدرمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بیآرام دوست
بود من و فنای من خشم من و رضای من
صدق من و ریای من قفل من و کلید من
اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من
دوزخ من بهشت من تازه من قدید من
جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود
لایق تو کجا بود دیده جان و دید من
پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان
ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من
ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو
چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من
جسم چو خانقاه جان فکرتها چو صوفیان
حلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من
دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنم
تا که بگوییم تویی حاضر و مستفید من
از من امـروز جـدا مي شود آن يـار عـزيز
همچو جــاني كه شود از تن بيمــار جدا
گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ريخت
دل خـون گشتــه جـدا ديده ي بيــدار جدا
زيــــر ديــوار ســـرايش تن كــاهيده ي من
همچو كاهـي است كه افتاده زديوار جدا
من كه يك بار به وصل تو رسيدم همه عمر
كـي توانم كه شوم از تو به يك بـار جدا
دوستــان قيمت صحبت بشنــاسيد كه چـرخ
دوستــان را ز هم انداختــه بسيــار جدا
غير آن مه كه «هلالي» به وصالش نرسيد
ما در اين بــاغ نديديم گل از خـــار ج
مگر طوبی بر امد در سرا بستان جان من
که بر هر شعبه ای مرغی شکر گفتار میبینم
مگر دنیا سر امد کاینچنین ازاد در جنت
می بی درد مینوشم گل بی خار میبینم
عجب دارم ز بخت خویش وهر دم در گمان افتم
که مستم یا بخوابم یا جمال یار میبینم
زمین بوسیده ام بسیار و خدمت کرده ام تا اکنون
لب معشوق میبوسم رخ دلدار میبینم
چه طاعت کرده ام یا رب که این پاداش میابم
چه خدمت کرده ام جانا که این مقدار میبینم
تویی یارا که خواب الوده بر من تاختن کردی
منم جانا که بخت خود چنین بیدار میبینم
چو خلوت در میان امد نخواهم شمع کاشانه
تمنای بهشتم نیست چون دیدار میبینم
کدامین لاله بویم چو مغزم عنبر اگین است
چه ریحانه دسته بندم چون جهان گلزار میبینم
ز گردون نعره میاید که اینک بو العجب کاری
که سعدی را ز روی دوست برخوردار میبینم